![]() |
![]() |
|
|
چه مذخرف حالیه حالم ... میخواستم ننویسم تا خوب بشم اما مثه اینکه حالا حالا این حال با منه ... تا نفس نمیکشی همه چیز خوبه ... هوا هم بو گرفته ... یه عالمه چیز رو قلبم واستاده ... انگار داره تو گلوم میزنه... گوشهام رو محکم با دستم میگیریم ولی صدای تپیدنش رو توی حلقم میشنوم ... اَه یکی اون سیفون رو بکشه ... - بهت میگم ماله روزه گرفتنه میگی نه دختر ... خب افطار که 2لقمه بیشترنمیخوری ... سحری هم که پا نمیشی معلومه حالت بد میشه دیگه ! ( یکی به این بگه حرف این لوس بازیها رو نزن حالم بدتر میشه ... بعد هم شایدم ماله روزه نگرفتنه بنده خدا) - گور بابای درس و دانشگاه ... بس که فکر و خیال این امتحانا رو کردی معدت خراب شده ( اتفاقا تنها چیزی که فکرش رو نمیکنم همینه ... اینا چرا نمی فهمن) - دِ آخه عزیز دلم مواظ ... (بدو بدو سیفون رو بکش) - بعید نیست شایدم ماله دوریه ... دلت تنگ شده ( هووووووووق ) - الهی که خودم کفنت کنم ... چه مرگته عوضی ... معلومه چه غلطی داری میکنی ... اصلا بمیر به درک فکر کردی که چی ... نکبت کولر روشن میکنه میره زیر پتو ( نفسم کمی جا اومد ) دلم اون هوایی رو میخواد که وقتی داری راه میری دستات رو تا ته جیبت هم بکنی گرم نشن ... از شدت سرمای خشک چشمات بسوزنو آب سرازیر بشه ... از سرما نتونی دستماله توی جیبت رو بیرون بیاری ... ترجیح میدی آب چشم و دماغت قاتی شه تا اینکه مجبئر بشی دوباره دستات رو گرم کنی ... دلم خیابونی رو میخواد که کافیه هوا کبد بشه اونوقته که خودتی و خودت و تنهایی ... بی هیچ مزاحم ... وقتی اطرافت رو نگاه کنی ابد رو میبینی ... بی هیچ سدی ! وقتی طوفان میشه نمی تونی سرت رو بالا بگیری اگر هم مثه من پر رو باشی هر چی شن و خاکه میره تو چش و چارت ...
دلم یه بلیط میخواد و یه ok |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1384ساعت توسط دیدار |
|
یکی نیست بگه دل خوش سیری چند ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 مهر1384ساعت توسط دیدار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 مهر1384ساعت توسط دیدار |
|
پائیز... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 مهر1384ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|