تبليغاتX
دادار و دست نوشته های دیدار

 

 

سفر پنج است

 به پا

به دل

 به همت

به دیدار

  و

 در فنای نفس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کدومشو هستی ....؟

دلم یه جای سرد میخواد که انقدر بسوزم خودمو فحش بدم که دختره فلان فلان شده هیچی ندار جا بود اومدی؟!

یه چیزه بی ربط

اصلا تا نمیری قدر زنده بودن رو نمی دونی ... تازه الانم که زنده ای نمی فهمی مردن چقدر خوبه ... حالا که حسابی سردته و دستات رو لای پات قایم کردی یاد عرق تابستون افتادی ومیگی یادش خوش ... یادت نیست اون موقع که جا نبود مجبور بودی ته اتوبوس اون بالا بشینی از زیر پاهات داغی بود که میزد باد میومد اما اون هم گرم ...میگفتی کاش زمستون بیاد که اینجا گرم بشم ... حالا هم که زمستونه و پنجره های اتوبوس رو کیب به کیب میبندن تمام شیشه ها عرق میکنه نفست بالا نمیاد ...آخه دِ لامصب اون در بازکن ...

صدای جیغ زناست که میره بالا ... چی میگی خانوم مثه اینکه هوا سرده ها ... (ایش مامانمینا)

یکی بیاد تنفس مصنوعی بده ... چشامو مه گرفته ... یاد تایتانیک میفتی که شوفاژخونه عجب هوای بدی داشت ... بیچاره رز ...

اینا همه یه ورِ اتوبوس ... سانس 8-7  سینما یه ور دیگه اتوبوس ... اگه صندلی خالی هم باشه عینه این نکبتا میاد وای میسته رو به خواهرا که مبادا از چیزی عقب نیفته ... طفلی همین جوری پیش بره سر سال نشده دیسک کمر میگیره ... ولی ژوکر به فکر کمرش هست میشینه ولی ترجیح میده نخاع گردنش جابجا بشه ... فهمید امروز خط لب نکشیدم ... نچ نچ ... بلیطش همش 20 تومنه ... کاش یکی به تهیه کننده پول میداد...

تازه وقتی میرسی شرکت احساس آرامش میکنی ... نفس عمیق میکشی هنوز به خودت نیمودی که موجود سیاه ِ زشتِ کریهی بنام سوسک آرامشت رو بهم میزنه و اونجاست که تمام پریستیژ و کلاست زیره سوال میره ... اینجا هم امنیت نیست ...

ولی امیدواری چون وقتی هوا سرد بشه دیگه ریختشون رو نمیبینی .

واسه حله این مصائبه مضحک درد جامعه هم نمی خوام رویا ببینم میخوام با یه لا لباس برم فشم هی یخ کنم هی به خودم فحش بدم هی بسوزم هی به خودم فحش بدم  ... فکرکنم تا دی کفاف بده ...

سینما رو چی کار کنم ... !!! بدبختی عزاداری ها هم تعطیل نیست ... جل الخالق !!!

دلم پر بود وگرنه منو چه به آموزش فرهنگ اتوبوس نشینی ... ملت بعد این همه سال هنوز فرق آپارتمان رو با خونه شخصی نمی دونن حالا من چی کاره ام واسه این حرفا !!! مقصود چیزه دیگه ایه که اگه نخونی میفهمی !

 اینا درد بخدا ...نخند !

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت   توسط دیدار | 

وتوهم فراموش میکنی ...

دستم را گرفتی و آرام آرام پیش بردی، گاهی نوازشم کردی، گاه لبخندم زدی، گاه بوسه ... و من غرق در شیطنتهای وحشیانه تو را ندیدم.

بارها گفته بودی خیلی دوستم داری ... خیلی ... خیلی ... و من مثله همیشه بی اعتنا فراموشت کردم.

ناله مرد میسوزاند ... میچرخی و میچرخی ... خودت را میبینی که بین همه چیز هیچی !

ستاره های سیاه دورت میزنند ...

آه ممتد مرد تو را میلرزاند ... سکوت میکنی ... نفسهایت را می شماری ....!

لاتَخَف ... لاتَحزَن....

و تو نمیدانی او میترسد؟ ... تو بیشتر میترسی ! اشکهایت اینرا فریاد میزند ...

هق هقت اترار میکند ...

او را در لباسش میبینی که روی از تو پوشیده

عروس را می آورند لحظاتی آرام میشوی ... عروس میخواند و فقط این است که تسکینت می دهد...

او میخواند ...

وَ یَبقی وَجه رَبِکَ ذوالجلال و الاکرام

بخاطر می آوری که تو هم نمی مانی

میخواند ...

سَنَفرغ لَکم اَیهَ الثقلان

خودت میدانی روزی حسابت خواهدآمد ... وعده اش تحقق یافتنی است.

دستانش را از روی لباسش میگیری ... میخواهی از گرمایت به او هم ببخشی اما سرمایش وجودت را سرد میکند ... حال به یاد می آوری وجودش را که ماوراء است ... باز هم ترس تو را به یاد او انداخت ... ناسپاس ... کجا؟

تعارفش نمیکنند... کمکش میکنند تا وارد شود ...

لاتَخَف ... لاتَحزَن....

اینبارهم فقط نگاه میکنی ...

صدای مرد میپیچد

لاتَخَف ولاتَحزَن یابن احمد ... لا تَخَف ...

دیگر تو نمی بینی ... از اولش هم نمی دیدی ... فقط فکر میکردی که میبینی ... هوشیارش میکنند ... انا دینی الاسلام ... کتابی قرآن ... نبیی ...

رویش را باز میکند تا صورتش را اینبار هم ببینی ... شاید هم صورتت را !

سعی میکنی همه چیز را بخاطر بسپاری ... گوئی تابحال او را ندیدی ...

در را میبندند ... اجازه هم نمیخواهند ...

حال اوست که میبیند ...

مرد سکوت میکند ...

زود تمومش کنید مردم معطل نشن ... جمع کنید ... گلارو پرپر کردی ... پاشو ... بسه دیگه  ... حالیت نیست دیگه سالن منتظرن ... مردم سرپا هستن تواین سرما ... بسه دختر پاشو ... خدابیامرزتش ... جوون بود جاش خوبه !!!

پاشو خانومی بلند شو خدا صبرت بده ... غم آخرتون باشه (هوووووووووووق) اون خدابیامرز خودش هم راضی نیست ... بلند شو !

همه چیز آماده است ... اتوبوسها آمدند... چرا اسم سعید رو زیر اعلامیه نزدید؟ راستی اون عکس فارغ التحصیلیش که بهتر بود واسه چهل اونو بزنید ...

پاشو ...

به تلخی خداحافظی میکنی و بادنیا خشم و قهر میگوئی:

دیدار به قیامت

وهمه فراموش میکنند ...

او متولد میشود ...

مرد هم دیگر نیست ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هنوز هم مرا راه میبری ... با این همه سرکشی ...؟! هنوز بزرگ نشده ام ، هراز گاهی سنگی جلوی پایم می اندازی تا دستت را محکمتر بگیرم ، پیچ تندی میتراشی تا ناتوانی ام را بیادآورم و تو را در آغوش بگیرم ...

.

.

.

من هم فراموش میکنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت   توسط دیدار | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ..........!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت   توسط دیدار |