![]() |
![]() |
|
یلداتون خوش راستی این شب یلدا که فقط بهانه است و ما این همه بزرگش کردیم هم ... سحر میشه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آذر1384ساعت توسط دیدار |
|
این بُهت و گنگی مرا میبرد تا کی در رویای اینم که من عُقابم!!! نگاه کن در آب!!! تو فقط شکارعُقابی!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1384ساعت توسط دیدار |
|
|
... از آخر بنویس ! از شکوه ... از صلابت ... به قوله یکی تو ننویس بهتره! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1384ساعت توسط دیدار |
|
|
دلفین منو ندیدی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آذر1384ساعت توسط دیدار |
|
|
هیچکس ارزش اینو نداره که بخاطرش غرورت رو زیر پا بذاری ! اینو هیچ وقت یادت نره احمق ... اصولا ربطی نداشت محض یادآوری بود. واینبار هم تهدید میکنه ... یادت باشه امشب به بابا بوس ندادی! اَه ... ولم کن حوصلتو ندارم ... نگاه ... لطفا بابایی!!! انگشتش رو بتهدید بالا میبره و تکون میده : یادت باشه ها ... میشکنه ... التماس که رو با سکوت فریاد میزنه ... هنوز اون لبخند موزیانه و عوضی صبح روی لباشه ... ابروهاش رو توهم میکشه ... همراه تهدید چشماش لحنش رو میکشه وادامه میده : نه مثه اینکه می خوای امشب دختر بدی بشی !؟ حالا دیگه صداش هم میلرزه ...محکمتربه عقب تکیه میده ، دهنش رو باز میکنه که یهو اشکاس که میریزن پایین ... دستش رو روی لبش میذاره ... نه ... نگاه ... چشماش رو میندازه پائین ... نه بابایی ... قول میدم... بابایی... میخنده ... به موهای دخترک چنگ میزنه ... تو که نمی خوای بابائی رو اذیت کنی دخترکم ! جائی برلی فرارنیست بابایی بمیره ... بابایی سقط شه ... بابایی ... تا تَهِ هوس آرنجش رو فشار میده ... درد دیگه بریده ... اما فریاد نمی زنه ! نمی تونه نفس بکشه به هن هن میفته ! اون شیشه لعنتی رو بکش پائین ... ماریانا بوی کنده دهنته ! امشب هم هرچی بابایی بگه ...! ولی تو هیچی نمیفهمی بابایی. میخواد از چنگال قوی و بیرحم مرد فرار کنه ... نگاه ... میخواد از لبای وحشی اون فرار کنه ... دستهای کج و ماوج پیرزن میخواد نفس بکشه ... صدای خس خس سینه خسته پیرمرد ...
چهار شنبه آخر یادته ؟! هیچ وقت فلاحی اینقدرجدی نبود از روی شیطنت صداشو سرکلاس ضبط میکردی مثه همیشه انگشت اشارشو روی سیبیلای مخملیش گذاشت رگ گردنش متورم شده بود ... چشاش غم داشت و وقتی این داستان رو برات تعریف میکرد تو زیر میز میخندیدی وقتی فهمید به حرفای او بی اعتنائی با محبت روی میزت کوبید ... و تو مثه بچه ها دلگیر شدی ، اسفند 81 نمی فهمیدی فلاحی چی میگفت ؟!(الان هم فکر میکنی که میفهمی) حتی وقتی بخاطر تو احمق به صورتت سیلی زد هم نفهمیدی دخترونه بغض کردی تا سیلی دوم رو محکمتر بزنه ولی تو نفهمیدی نباید گریه کنی ! حالا چی؟ حالا میفهمی؟حالاکه این همه اسیر اطرافت میبینی میفهمی ؟ حالا که خواسته ناخواسته قهرمان داستان فلاحی اند میفهمی؟ حالاکه فیلم داستان فلاحی تو گوشیهای موبایلمونن میفهمی؟ حالا میفهمی که اگه بخوای نگاه کنی خیلی زشته ... خیلی سیاهه ... شاید هم مشکی ... آخ ببخشید یادم نبود که میگن مشکی رنگه عشقه ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1384ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|