![]() |
![]() |
|
|
چقدر همه جا آدم است ، حالا آدمن؟ دیگر فضولی هم حال نمی دهد. همه چیز دستخوش تغییر میشود حتی من الا این میدان انقلاب! خودت لای آدمها گم میکنی تا اینکه زیر سردر دانشگاه پیدا شوی . عجب ورودی مضحکی دارد این دانشگاه تهران، از روی پنج تومانی ها طرحش را برداشتن. چپ چپ نگاهش میکنم و راه هم را نیز کج .
چه رنگ بیرنگی است این لحظه تلاقی شب و روز ، نه سفید و نه سیاه نه چیزی بین این دو! فقط تاریکی نازی است. به حیاط دانشگاه نگاه میکنم که آیا ظرفیت ورود مرا با این همه غرور دارد؟ این بار هم وارد میشوم قبل از اینکه سینوس بگیرم که از چه زاویه ای نگاه کنم. چون اینبار حال نگاه کردن هم ندارم . حالا فقط مشکی میپوشم چه نوازشی دارد این رنگ مشکی با چشمانم و چه جیغی خفه این کاپشن قرمز. سرما آرام میسوزاند ، اردل آرام میخندد ، برگها آرام خرد میشوند و من آرام میگیرم . چقدر خوب است لحظه ای شنیدن بعد از عمری حرف زدن ، چه حس جدیدی است لحظه ای نگاه بی معنا به هم همه و شلوغی کلاس که روزی خود پایه بودم ، چه رمانتیک که یکی با تو کل می اندازد و برخلاف همیشه بجای کم کردن رویش مثله بز او را نگاه کنی، چه رمانتیکتر که موبایلت زنگ بخورد و بجای اینکه همه از ملودی آن هول شوند و امفکتوس بزنند به آرامش و تعجب برسند. چه بهتر که استاد سوتی میدهد و توپوق میزند و دیگر نگران نیست که لاک غلط گیری منتظر بهم ریختن جو است. همه جا آرام است ... ای جونم این سکوت و عجب نگارش جکی دارم من! حال که غرق سکوت خویشی اینها دست بردار نیستند ... امیر امروز نقش کلید را دارد. به آرامی از کنارش عبور میکنم ولی او نمی فهمد و می ایستد و بلند میگوید: چی شده خانوم راد؟ چرا داغونی امروز؟ نبینم آرومی! خودم نوکرتم چیزی شده؟ کاش میفهمیدی امیر که الان داری قدم میزنی رو اعصابم . حیف که دیگر عصبانی نمیشوم حیف که دیگر داد نمیزنم. و امیر سکته میکند چون بآرامی میگم : نه ممنون چیزی نیست . تشکر این من بودم؟! هنوز نفسی نکشیدم که حسینی می آید و بدون سلام میگوید: اصلا ازت توقع نداشتم. خنده ام میگیرد: چرا؟ تو رو محکم تر از این حرفا میدونستم . داغونی دختر! اینا هیچکدوم نمی فهمن ، از کی تا حالا سکوت این همه معنا پیدا کرده که اینها از تونبونشون حرف درمیارند. خیلی لاغر شدی ... نه تنها نمیفهمن بلکه آمار وزن من رو هم درست ندارند. محو نادر شدم . نه . محو رقص دود سیگارش شدم . مرتیکه کچل با مزه ! دلم خواست کاش میفهمید او نفهمید ولی امیر فهمید پاکت سیگار را جلویم میگیرد انقدر نگاه میکند که نمی توانم عکس العملی نشان دهم. با همان ولوم بالا میگوید من که میدونم تو نمیکشی ولی اگرهم میخواستی بهت نمی دادم. لحظه ای فراموش کردم آمدم جوابش را بدم که فرزانه شیشه را بالا داد. جل الخالق این حرکت اتومات شیشه های پژو که به موقع حال میدهد. فرزانه میفهمد... نگاهم میکند و من از لبخندش آرام میشوم و به صندلی تکیه میدهم . زن به کنارم می آید و شماره دکتر روانپزشک را به دستم میدهد و از معجزات او تعریف میکند ... اینها نمیفهمند من تازه خوب شدم . شماره را دور از چشم او آرام گم میکنم. دیروز فهمیدم نصیری هم میفهمد ... ولی فکر نمیکنم تو حالا حالا ها بفهمی والا 30000 تومان بالای ودکا همان زهرماری نمی دادی . هر چی سکوت است ماله من ... همه صداها ماله تو . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 دی1384ساعت توسط دیدار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1384ساعت توسط دیدار |
|
و توئی مانده ... حیران ! نگران پرفکر... آیا دوست بدارمش؟! به راستی گفته است فروغ؟! آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست ... من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. دوست داشتن زیباست؟ اگر بودی هنوز هم همین را میگفتی فروغ؟ مگر میشود به پایان نیندیشید... پایان کجاست ؟ شاید دوست داشتن ... دوست خواهم داشت بی فکر .گاو خواهم شد با فکر یا همان سنگ شما !!! شاید نمی فهمم یا به قول امیرزاده خنگم ! پایان مهم نیست ؟! فقط میدانم متاسفانه میتوانم دوستش بدارم ! آهای اهالی به اصطلاح دنیای مجازی فروغ راست میگوید؟ بی تبصره لطفاْ!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1384ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|