تبليغاتX
دادار و دست نوشته های دیدار

هنوز هم فکر میکنم که سخت مشغول فکرم ... بیشتر ازده  روز که حرفشو نمی فهمم . هنوز هم میلرزیدم و خیس از عرق و سرما به پتو چنگ میزدم یک هفته خودکشی با وینستون و کاپتان بلک و برگ و حالا نفسهای کوتاه و سخت صدا ...  خب میگذره شاید ارزششو داشت

میبینی؟ هنوز هم تردید داری  خاکبرسرت !

کجا بودم ... هوم ... داشتم فکر میکردم شاید هم فقط وهمی ساده است که فک میکنم که دارم فکر میکنم . هنوز با خودت هم دیگیری فکرت را بگو

اوهوم ... داشتم به مسافرای اون کشتی فک میکردم ... نه بابا تایتانیکو چی کارش دارم که هرچی فک کردم نفهمیدم واسه چی آخرش بچه ها گریه میکردند ... منظورم اون کشتی است که موقع غرق شدن یه سری از مسافراش به ساحل یه جزیره رسیدن و مثلا نجات پیدا کردند ... من اصن کاری با دکتر ارنست و اون پسره بد اخم مغرورش ندارم که مثلن خیلی میفهمید و دختر همیشه خنگ بود ... لال بمیر بذار بگم دارم به اون مسافرا فک میکنم که حالا نجات پیدا کردنو توی جزیره فقط به این فک میکنن یه چی گیر بیارن بخورن و یه چی هم گیر بیارن شاید خودشونو پوشوندن ....

اصن به مسافرا هم فک نمیکنم گور باباشون

داشتم تو امواج سینوسی خندم شناور میشدم تا شاید بسامد موجم را باهاش هماهنگ کنم تا مبادا تقابل امواج نداشته باشیم که حمید سنگی درآب انداخت و پرسید تو واسه چی زنده ای؟

مسخره تر از سوالش جوابی بود که ندادم محضه رو کم کنی گفتم تو نخواهی فهمید و من برای آدمهای لو لول وقت نمیگذارم که گفتن و نگفتنش سودی ندارد چون به هر حال تو خنگی و نمی فهمی ....

آها ... من اصن به یه فرق فک میکردم  ... به فرق بین خودم و اون مسافرا !!!

هوممممممممممممم ... به فرق زنده بودن ما و اونا ... به اینکه چرا فرقی نیست ...

مرده شورتو حمید ... که منو یاده مسافرایی میندازی که نمی دونم تا کی میخوان لخت باشن ...

همه فن کوییل ها روشنه ولی اینجا هنوز سرده ...  شاید هم دستای من

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت   توسط دیدار | 

اینبار کودک بازیگوش راهی دیگر برای نیل به هدفش برگزید البت راه نه بیراهه را... خواست از بیراهه شهوت و پول و قدرت و هوس توجه دادار را به خودش جلب کند ولی او نمی دانست که دادار هنوز هم او را میبیند و لازم به کثیف کردن قلبش نیست هرچند من او می دانست که دروغ است اما گذشت زمان دروغ را رنگ حقیقت میبخشید .
اشک در چشمان دادار حلقه زد ... دلش سوخت وقتی دست و پا زدن و تقلای کودک را دید... گامی بسوی او برداشت کودک در لجنزار رنگ شده بود هر چه نگاه میکرد کمتر میدید ثانیه های آخر بود شاید برای همیشه تمام میشد شاید برای همیشه حروم میشد شاید برای همیشه فراموش میشد ... او میهمان جهنم دست ساخته خود بود
دستش را بطرف او برد ... نوک انگشتانش را به او نشان داد اما کودک نمی دید . دیگر تعلل نکرد اشکش را پاک کرد و بسوی کودک خیز برداشت در چشم برهم زدنی او را در آغوش کشید و از کثافت بیرون آورد
قهقهه های کودکانه اش جان گرفت ...
بازهم بعداز ظهری معمولی .... هنوز به کودک امید دارد
اکنون کودک را پروازی مهمان کرده تا خود گمشده اش را باز یابد ...
کودک باور نمیکرد ...

که یهو صدایی گفت

تو نترسو راهی شو

به سیاهی فک نکن

تو یه زائری برو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت   توسط دیدار | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاره کردن و دریدن و پرت کردن ... حالا مثلا کمی نفس بکش تا یادآور شوم که بی وجود ترین راه برای اثبات وجود کَل انداختن است وقتی شیر سماور 99 درجه در حال جوش را توی معدت باز کنن میفهمی تحت تاثیر لج، انقلاب را متر کردن یعنی چه؟ شاید لج نه ... مثال همان ترک عادت موجب مرض است شدم، وقتی بخواهی که نخواهی گذشته را تکرار نکنی ناآگاه دست به رفتارهای عجیبی میزنی پیراشکی ، سمبوسه، پیتزا، نون بربری و چای، دیزی و نوشابه ... این است نتیجه یکبار بی خیال شدن دستگاه گوارش ! آنگاه که بجون کندن به خانه میرسی نه میرسانی خود را همان دم ولو میشوی ! بعد از خوردن آن همه چیز برای اینکه نگی در چرکولک بازار انقلاب تن به خوردن دیزی دادی مجبوری برنج و ماهی بخوری که دهن معدت رو حسابی صاف کند. کَل انداختن دیده بودیم اما ندیده بودیم کسی با خودش کَل بندازد که خب دیدیم که عاقبتش هم با تی بگ بابونه و چای نبات و چای دارچینو غیره هم بخیرنمیشود! این نوع نگارش آخره آمپرازول است همراه اندکی رانیتیدین ...

عمراً اگه جلوی خودم کم بیارم . این همه خودآزاری تا کی؟
تا سکوت عادت شود ...


 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت   توسط دیدار |