تبليغاتX
دادار و دست نوشته های دیدار
تا کجا ؟

تا آرامش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت   توسط دیدار | 

قلومب ...

هی ي ي ي ي م

اطراف را آرام مینگرم چندبار پلک میزنم خاکهای روی مژه هام سنگینی میکند دستی به چشمانم میکشم بادگرم تری گلاب را به صورتم میپاشد، دوباره دستی میکشم دستم آب و خاک است. چادرم را جلوتر میکشم  گوشه ای همان روبرو پیدا میکنم دنج است . چند قدمی بیشتر نیست میجنبم ومیرسم … هیچ کس به من توجهی ندارد واین عجب سکوت مهربانی است که هدیه اینجاست. آرام مینشینم چادرم اینقدر خاکی هست که نشستن رو ي زمین اهمیتی نداشته باشد.سه گوشی روبروی و .زانوهایم را در بغل جمع میکنم سرم را بکنج تکیه میدم گوشه ای از چادر را به صورتم میکشم باد گرم دستی ازخاک را به آغوشم میپاشد گویا باید چشمانم را میسوزاند عطر خاک آرامم میکند هوووم اینجا فقط نفس بکشید

قطره اشک روی گونه های سوخته از آفتاب را میغلتد لبهای خشکم را اندکی تر میکنم …و باو خیره یشوم

به پرچم سرخ

به انتظار پرچم سرخ

به رقص پرچم

به بغض آن…

مقام را میبینم ، عظمت را ، کاش واژه بزرگتری داشتم برای ادا …

و دادار را که برایش میخاند :

یا ایتها النفس مطمئنه ارجعی …

ارجعی

.

.

.

ارجعی الی ربک

اینگونه

 

راضیه مرضیه

 

قلومب بغض میکشند … اشکها بی بهانه باد و خاک فرومیریزد و نمی دانم  هیچ نمی دانم که من اینجا .. هیس

اینجا کجاست ؟ اسم این خیابان چیست ؟

تو حتی رباعی را بیاد نداری که اینگونه لرزاندت و باینجا کشاند

روزی خواهد آمد

شاید منو تو نباشیم  ولی

می آید آن روز که مردی نه بخاطر انتظار ما بلکه برای پایان دادن به انتظار پرچم سرخ برمیخیزد و آوازش را سرمیدهد … قولوا … لااله الا … الله

این خیمه هنوز منتظر است نشانه اش هم این پرچم . قیام کننده می آید…

بادگرم اینبار هم میوزد اما اینبار نه مشتی از خاک کوهی از خاک به صورتم میپاشد باید خاکها را کنار بزنم بویی به مشامم میرسد و صدای مردی به گوشم …

بوی کوچی راش مشامم را پر میکند و این صدای دکتر افروغ است … اهع بوی عطر خاک دیگر نیست دستان را نگاه میکنم همه سیاه است آینه را بیرون می آورم نه خاکی نه اشکی … ریمل بود که دستانم را سیاه کرد … اهع …  من واقعا شرمنده ام که مجبورم از حضور دوستان خداحافظی کنم این بررسی لایحه بودجه ما را بد درگیر خود کرده، دوستان عزیزم من بهمراه خانم دکترافتخاری جمع شما مهربانان را ترک میکنیم با آرزوی سالی خوش ……

تق تق پاشنه های کفش … بازهم بازی خداحافظ من که چادر عربی سرم نیست .ماشین معطله. همه چیز فراموش شد

میخاهم درب را ببندم پایم را تو میکشم … زمان میایستد

کفشم هنوز خاکی است

قلومب تا خانه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت   توسط دیدار | 

media player/my music/open ...

دیشب و کلی اتفاق

نه همش چند ساعت و کلی اتفاق

من خیلی با جنبه ام خیلی ... (آره خب)

 

بغل بغل ترانه ها پیش کش ناز اون نگات این دل نا لایق من فدای هق هق صدات

قاب کبود و زرد و مات الهی که دلم فدات من تو رو دوست دارمو تا آخر قصه پا به پات

 

ای جااااااااان 8 ماهه دیگه آره ؟! دوستش دارم قول میدم گریه کرد لنگه جوراب تو حلقش نکنم قول میدم ببوسمشو نگم بو پنیر میده ! قول میدم تا اون موقع تمرین کنم براش لالایی قشنگ قشنگ بخونم قول میدم بغلش کنم راش ببرم قول میدم مهربون باشم به شرافتم قسم (صد بار گفتم به چیزی که نداری قسم نخور)  

بوس بوس بوس ببین چه خاله نازی داری ؟! لااقل واسه تو یه شخصیت خوب میشم ...

آها اینو تمرین میکنم برات بخونم :

عروسک قشنگه من قرمز پوشیده ... تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده ...

آروم بخابی خاله ... دیگه آبانی نداشتیم ولی تو یه آبانی خوب باش مثه همون آبانی مهربون حتما مامانی برات تعریف میکنه ازش ...!

وای که حالا بخای آجی زینب بچگیهام داره مامان میشه آجی زینب بچگیهام حالا یه محمدسام داره ... تاچند ماه دیگه چه شکلی میشه یه دل قلمبه خنده کردم

هروقت اذیتم میکرد یا چنگال مورد علاقه رو بهم نمیداد یا روانویس های قشنگشو نمیداد یا اجازه نزدیک شدن به جامدادیشو نمیداد ... زورم که بهش نمیرسید ... میگفتم سر بچت خالی میکنم انقد میزنمش که کبود بشه ... چقد بچه بودم

حالا چقد دوسش دارم هم خودشو هم خودشو هم خودشو ... هم غنچشو ...

یهو دیشب همه چی سپید شد ... همه چیز خوب شد ... همه چیز مهربون شد ... خدا هنوز به ما امید داره ... اینو به غنچه گفت که به ما بگه !!!

 

جز یه نفر که درب و داغونم کرد بره بودم گرگ بیابونم کرد

اما دلم تو غربت بیا بون از راهی که رفته نشد پشیمون

باز منتظر نشستی ؟ آب میشی دستی دستی

 

نفس نفس مریم رو حس میکنی ... ماچ ماچ ماچ تولدت مبارک مامانی مثه هرسال هیچی پیدا نکردم که قابلتو داشته باشه (تکراری شده لا اقل جملتو عوض کن)

 

دنیا دیگه مثه تو نداره نداره نه میتونه بیاره آخه نسل دایناسورها منقرض شده

چرا خودتو اذیت میکنی که حتما شوخی کنی؟ کودوم احمقی به تو گفته بانمکی ...

 

بیس سوم تهرانم

نععععععععععع

چرا... خوشحال شدی

نعععععععععع آره خب ، حالا واسه چی میای؟ تو که خرید آپارتمانو گذاشته بودی اونور سال مگه نگفتی اینور چک داری ؟

چرا واسه چارشنبه سوری دارم میام

من که هستم بسه تو واسه چیته که بیای؟ خنده

خنده نکن ... دارم میام با یه بمب ساعتی

نعععععععععع ! چیه میخای باز تهرانو بترکونی؟

به قوله خودت نعععععععععع میخام تو رو ...

الو ... الو .... صدات نمیاد قطع و وصل میشه

عزیزم

آها الان اومد خب بگذریم (تا بیس سوم کی زنده کی مرده)

چی ؟

مشترک مورد نظر در شبکه جان به جان آفرین فرار کرد

 

 

بدون تو تنها تنهام چرا عشقت از سرم نمیره کاشکی میشد چشمات بره از یادمن عشق تو در من بمیره

 تنهام نذار دیوونه آره من اشتباه کردم

 

کی دیده 2 تا خط موازی بهم برسن ... هیشکی و هیشوقت ... پس بدرود

نه گوش کن پس اون خط موربه چی؟

چه ربطی داره ؟ اون فقط 8 تا زاویه درست میکرد که روبرو به هما با هم برابر بودن

خب

به جمالت نمیشه ...

 

گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار

امون بده

 

اگه قرار بود من ربطی بهم داشته باشیم همون پارسال که علاقه ای بود پیش میومد نه حالا ...

نه حالا هیچ احساسی نیست

 

نگو سوختیم منو تو اونکه میسوزونه کو

 

نه

نه و نعلبکی ، پارسال که اسممو سر زبونه همه انداختی پارسال که همه میدونستن جز خودم ... اصن پارسالو ول کن منو تو بدرد هم نمیخوریم

بازم فک کن

باشه ولی چیزی عوض نمیشه

 

ساعت دیوار چشمات قلبم نمیای نمیای نمیای

آلبوم گریه نامه عاشق نمیخای نمیای نمیای

برگرد برگرد

ساعت دیوار چشمات قلبم آلبوم گریه نامه عاشق

آینه گلدون شونه خونه عزیزم عزیزم عزیزم

برگرد برگرد

ساعت دیوار چشمات قلبم آلبوم گریه نامه عاشق آینه گلدون شونه خونه عزیزم نمیای

نیمکت گیتار پاییز مهتاب میمونم نمیای میمیرم

برگرد ... برگرد

 

STOP

چه عجب رضایت دادی خاموشش کنی

 

 

الو سلام قربونت برم

سلام

ما تو دعوای باباهامون کجائیم؟ ما زیرآبی میریم

من دارم میرم سوریه عزیزم ... هر چی دوست داری بگو ...

فقط ...

دعا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت   توسط دیدار | 

لطفا کمی با ادب باشید ضرر نمی کنید
کسی که حرف میزند می کارد و کسی که میشنود درو میکند!
این جمله اصلا فحش ناموسی نبود چرا بهت برخورد
در زندگی افراد بشر دو راه وجود دارد: راه خوب و راه بد . اگر بعضی راه خوب را انتخاب می کنند برای آن است که راه بد بر اثر کثرت عبور ما بسته است
و این مقدمه ای بود برای تحریک تو ! عزیزم این کتاب رو بخون خیلی جالبه و برای تو مفید زیر چشمی نگاهی به کتاب میندازم آداب معاشرت برای همه ! (آره خُب) منظوری نداشت بهت برنخوره (آره خُب) تو نمی خوای گورتو گم کنی ؟ پاشو برو پی کار و زندگیت دیگه
چشم عزیزم حتما مزاحمت نمیشم مواظب خودت باش ... فعلا
اَیی این چرا اینطوری شده ...
من اصلا کنجکاو نیستم نه
من اصلا سوالی واسم پیش نیومده نه
من آرومم کاملا مگه نه نه
من ...
من
من میخوام بدونم چه خبره (آره خُب)
دور و برم رو میپام کتابو آروم باز میکنم ... آداب روزانه
سه کلمه جادویی : این سه کلمه را در روز چندین بار به کاربرید: لطفا ، متشکرم، ببخشید
غش غش غش غش ش ش ش ش ش ش اصن خنده نداشت (آره خُب)
در اتوبوس ، مطب و سایر مکانهای عمومی بهتر است جای خود را مسن تر ها بدهید
بیشین بینیم با حال نداریم چرا یکی به مسن ترها نمی گه بابا وقتی جا نیست ننه جون سوار نشو که یه بدبخت دیگه مجبور بشه ازجاش پاشه بعد از کلی تو صف ایستادن و انتظار ماشین کشیدن هنوز سر جات نشستی که یه سالمند محترم میاد بالا همه هم به تو نگاه میکنن که جوونتری همچین شاد به نظر میرسی خب اگه هر روز این اتفاق بیفته من به 30 نرسیده باید دست همون نن جون رو بگیرم بریم بشینم تو پارک گنگشتا رو بشمرم والا به خدا
اختلافات خانوادگی : پیش از ازدواج چشم را باید خوب باز کنید و پس از آن کمی روی هم بذارید
دختر خانومای محترم باور نکنید این روزها بعلت کثرت دختر و کمبود پسر از قبل از ازدواج چشمهارا کاملا ببندید و بعد از ازدواج با سیخ داغ کور کنید چون این روزها مرد زندگی پیدا نمیشه (با عرض پوزش الکی از آقایان گرام)
هندی ها میگویند: زبانت را به گل سرخی تبدیل کن تا عطرآمیز سخن بگوید.
ای من قربون هندی برم که اینقدر جنگولکن
مصونیت در خیابان : باهمراهتان در خیابان و در پیاده رو راه میروید. اگر مسن تر و متشخص تر از شما و یا فرزند کوچک است وظیفه دارید که او را بین خود و دیوارقرار دهید تا به این وسیله او را از خطرات احتمالی مصون دارید. در غیر این صورت وظیفه آقا است که خانم و همراهش را از خطرات حفظ کند یعنی اگه خدایی نکرده دیدین دارین با دیوار یکی میشین اصن جای نگرانی نیست فکر بدی هم نکنید (اینا رو کتاب نوشته ها)
آن کس که عاشق خودش است تا آخر عمر عاشق باقی میماند این جملرو دوست دارم
ادکلن فقط عطر آقایان است و کافی است کف دست را معطرشان را به صورت و موها بکشند تا خوشبو شوند
و خانمها عطر را پشت گوش و پشت مچ و پشت زانوها در واقع روی نبض میزنند. معمولا تپش نبض و حرکات قدم هاست که رایحه عطر را پخش میکند. اینو که بلد بودیم
در خیابان : در خیابان با دیدن دوستی که مدتی از او بی خبر بوده اید فریاد نکشید و او را نبوسید (آره خُب)
پسندیده است خانمها هنگام راه رفتن در خیابان کمر را راست کرد سینه را جلو و سر را بالا بگیرند و گامهای کوتاه بردارند
بهترین راه برای آنکه جوانان کتابهای خوب بخوانند این است که مطالعه این کتابها را ممنوع کنند . وا ؟ مگه ما خریم
تَق تَق ... چند ضربه به در ... میتونم بیام داخل عزیزم؟
تعجب بی دلیل است حتما این کتابو کامل خونده دیگه خیره سرش
بله عزیزم بفرما داخل
چشمانش برقی زد و در دلش برای خود کف و هورا کشید ادامه داد : آماده ای که بریم
صدایم را آرام و مهربان و لطیف میکنم (هوق) و : البته عزیزم میتونیم بریم
و اینک بین چهارچوب در نه خواهش میکنم اول تو
لطفا تو امکان نداره
نه عزیزترینم شما
آخه شما بزرگتری
ولی خانمها اول
(تو کتاب راجع به این چیزی ننوشته بود)
تبصره – در این جور مواقع با رعایت موازین شرعی با هم از چهارچوب خارج شوید
میدونی عزیزم فک کردم وقتی ادب اینقدر خوبه چرا به تو تقدیمش نکنم
(عجب نفهمیه ها حالا هی هیچی نگو دارم برات ) متشکرم تو واقعا خوبی ممنون که همه چیزای خوب روواسه من میخوای ...
ما اصولن عادت داریم شور همه چی رو در بیاریم و این خود بی ادبی است !
نمی دانم که این داستان ادامه دارد یا نه تصمیم با شما
سپاس گزارم
دیدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت   توسط دیدار | 
هر كه در سينه دلي داشت به دلـداري فــروخت              دل نفرين شده ي ماست كه تنهاست هنوز

خفه شو

مودب باش

بهم زنگ نزن خواهش  میکنم

مزاحمت نمی شم

خفه شو 

ولم کن

کاریت ندارم وایسا

خفه شو

راحتم بذارید ...

ذره ای آرامش کجاس؟

الا بذکر الله تطمئن القلوب

خدا

هیچ کسو نمی بینم !

وقتی اوکی شه من کنسلش میکنم اینه رسم دو در بازی

خودتم خفه شو ...

لعنت به بازی

لعنت به عاطفه لعنت به احساس

دیلیت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت   توسط دیدار | 

م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م  م
خودم را لمس میکنم که هستم
ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه  ه  ه  ه ه ه ه

گوش میکنم ... این هم صدای نفسهایم
س س س  س س س س س س س  س س س
سعی میکنم بفهمم به چه خیره شدم
ت  ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت  ت
چهارشنبه   سه / اسفند ماه / هزار و سیصد و هشتاد و چهار
این همه سکوت باری همین یک جمله یا ...
چهارشنبه ...
نه این هم کرخی ندارد
سه ...
که این همه سنگینی ندارد
اسفند ماه
ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق
قلبم را سنگین میکند ... نفسم را کم میکند ... دلم را تنگ میکند ... گلویم را میفشارد و ...
پاک میکنم قطره اشکی که بی هوا چکید و نفهمیدم چرا؟!
اسفند ...  خلصه
نه ربطی به اون اسفند دونه دونه عروس میره تو خونه یا میخاد بره به خونه یا داره میره به خونه یا شاید هم میخاد خودش بخونه ... نداره نچ ربطی نداره
این خلصه ناباوری ربطی هم به این نداره که این ماه تولد 5 نفره بعلاوه خرید عیدی برای هوارتا آدم که منتظره سوپرایزه امسالشونن ... نه اینهم مرا اینچون مبهوت نمیکند
ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر
ریممبر هم درست کار نمی کنه ... این روزها دیر میفهمم این روزها باز اشتباهم این روزها دوزاریها دیر میفتد
چه سری است درتقویم رومیزی که تا اسفند را دیدم مات ماندم
ن ن ن ن ن ن ن ن ن  ن ن ن  ن  ن ن
انگار کلی بار بروی شانه هایم نشسته ... بار نه غم ... اووم غم ... فهمیدم غم نشسته ... از کجا؟ این روزها که غمی نداشتیم
هووی وجدان کاره توئه؟
_ ... نوچ باور کن
آهای دل تو تنگی ؟
_ گور بابای دلتنگی ... من قول دادم، 7 ساله که دیگه تنگ نشدم 
پس چمه ... چرا یخ کردم چرا این بغض تو گلوم جولون میده چرا یکی تو دلم چنگ میزنه  این صداهای ناله و گریه از کجاس ؟
قلبم سنگینه ... نفسم گریه میخاد ... مثه وقتی یکی میمیره ...
ه ا ا ا ؟
یکی میمیره ...
ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي
میمیره ...
حالا دیواره های فنجان دستان همیشه تنهایم را بآرامی  گرم میکنند  درست مثله چای به درونم  ها میزند
هر ساله اتفاق میفتد بی هیچ تفاوتی
پنجم / اسفند ماه / هزار و سیصد و هفتاد و هفت
میگویند آدم ایزاد غافل است دیگر اشک نمی ریزم میگفتند که من سخت دلم ولی تا این حد باور نداشتم ...
اگر فربد بود و 5 اسفند 77 را بیاد می آورد لبهایش میخندید چشمانش میدرخشید سپس دور از چشم همه جایی کوهی بیابانی سرد را پیدا میکرد آتش را به یاد او می افروخت  و های های زار میزد فریاد میزد و خود را خالی میکرد و تمام میشد
اگر آنیتا بود و 5 اسفند 77 را بیاد می آورد دفترخاطراتشو باز میکرد میخوند و گریه میکرد میخوند و عکس او را میبوسید عطر نفسهایش را بیاد می آورد بعد کمی مینوشت و لباس میپوشید با دسته گلی به مزارش میرفت قطعه 239 ردیف 77 شماره ... یادم نیست نبش بود با آن سنگ بزرگ سیاه
هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا
گلچین روزگار امانش نمی دهد
و فقط نخوانید بفهمید ... طلوع دل انگیز 12/8/59 غروبی غم انگیز 5/12/77 
آری آنیتا بی هیچ ریا خود را به روی سنگ می انداخت عقده های دل خویش را در این سالها خالی میکرد
کمی شکوه کمی دلتنگی کمی بوسه ... تا بالاخره تمام شد ...
آخر آنیتا عاشقش بود حتی اسمش را هم بخاطر هم آهنگی با اسم او انتخاب کرده بود ... گرچه هیچ کس نفهمید سنگ را با گلاب میشوید گلهای مریم را پرپر میکند و اطراف اسمش آرایش میدهد ... شمع سپید را روشن میکند ... الرحمن میخاند ... سنگ را بجای صورت او بوسه میزند واکنون لحظه رفتن است
تمام دلش را احساسش را قلبش و وجودش را سالها پیش اینجا دفن کرده اند و اکنون رفتن راحتتر است از 5/12/77 که او را از خاک سرد جدا میکردند
و دیدار ...
دیدار هم بیاد آورد ... 5/12/77
چای را تا ته سر می کشد و فقط خاطره را مرور میکند دیدار رزِسیاه او بود ... هنوز همه بیاد دارند ... چهره خندان و مهربانش به او نگاه میکند .... دستان سپید و کشیده اش را حس میکنم که موهایم را لحظه ای نوازش کرد و با لبخندی فاصله میگیرد او با هنوز هم بیست و سه ساله است هنوز هم موهایش مشکی و لخت، فرقش کج و دندانهایش ارتودنسی ... هنوز هم دیدار را دوست دارد با ناخنهای شیشه ای اش موهایش را کنار میزند و با دیدن ابروهایش بیاد گذر پوست و دباغخانه میفتم ....
دیدار چه میکند هیچ ... 5/12/84 دانشگاه است و شاید بیاد نیاورد ... شاید دلش خیلی چیزها بخواهد ولی زمانه اینچنین است و باید فراموش کرد 7 سال گذشت بقیش هم میگذرد شبها قبل از خواب فاتحه اش را میخواند ... خودت باش ... خودت باش ...
لج نکن ... خودت باش
دیدار میداند که هنوز او را دوست دارد و او را دوست خواهد داشت و هرگز فراموش نخواهد کرد حتی اگر به سردی گوید همه ما روزی خواهیم رفت
دیدار پست نیست شاید هم باشد مغرور نیست شاید هم هست ولی فقط به حقیقت ایمان دارد که او دیگر نیست و این آخره داستان است ولی احساس هم دارد هنوز
تا ابد دوستش دارم این کافیست فقط بین خودم و خودش


5/12/77
رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره ....

 
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت   توسط دیدار |