تبليغاتX
دادار و دست نوشته های دیدار
نمی بینی؟
چشمهایت کور شده ... نمی سوزی؟
با این همه آتش !
بی مهابا غوطه میخوری ، بی مهابا جسور شده ای تن میدهی ... شاید هم بی محابا ... الان نمیدانم
این روزها که میگذرد هر روز ... این روزها گناه را میهمان کرده ای این روزها آتش میخری این روزها باور نمی کنی ...
این منم ؟!
حال میفهمی حتما نباید بد بود تا چنین کرد ... همه توجیهی دارند . برای تک تک اعمالشان
این روزها زود خراب کردی
زود وا دادی
زود شکست را پذیرفتی با رنگ پیروزی فراموش کردی
تو هم لالایی بلد بودی
همه توجیه میکنند ...
خدا ارحم الراحمینه
خدا میبخشه ... خدا ...
خدا میبیند نه اصلن میدانست وقتی فرشتگانش گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها ؟ ما که تو را حمد میکنیم مگر مقدست نمی داریم؟
اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک دما ؟
آری مهربانم
چه میدانستی که جوابشان را اینگونه دادی؟
انی اعلم ما لا تعلمون
چه میدانی که تبارک گفتی !
چه میدانی که...
سنگینی گناه بماند ... شیرینی اش بماند که راهی بسوی توبه نیست ... عقابش بماند ...
اما حضور تو را شرمسارم
نباید میگفتم این اشتباه را هم از من بپذیردادارِ ... ... ...  مهربانم . . .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت   توسط دیدار |