![]() |
![]() |
|
|
دیشب سررسید 1379را ورق میزدم، سررسیدی که پر بود از خاطرات هم کلاسیهای دبیرستانم.قرار بود هرکس در تاریخ تولدش خاطره ای بنویسد تا دست نوشته ای باشد از دخترانه هایمان! زیر همه نوشته ها بچشم میخورد : 8/8/88 ، ساعت 8 ، قبادیان ، سر اسکان!!! یادت نره شیطونک! زهرا خفه کرده بود منو خودش را با شعرهای وست لایف، اندیشه هم که تازه روانویس های رنگی اکلیلی خریده بود هر خط را با یک رنگ نوشته بود تا موقع خواندن خاطره اش مرا شکنجه کند، ریحانه درس اخلاق داده بود، پریسا قصه عشق خود به " قدرت" عمله سر تابان را نوشته بود و مریم هم فقط آرزو کرده بود … بماند که چقدر خوب بودیم مثه روزی که جوانمرد نیوتون را به کلاس آورده بود و فتنه کلاس سیگارتی را روشن کرد و … جوانمرد مدال طلای پرش ارتفاع را به گردن آویخت. بیچاره پیرهنش خیس از عرق شده بود و برایم خط ونشان میکشید! یا آن روزی که برای زهرا قلاب گرفتم تا از شیشه دفتر معلمها ببیند دکتر جوان برای کوئیز آمده است که دهلوی سر رسید و زهرا بین زمین و آسمان ماند و نمره انضباط پایان ترمش! شاید هم آن روزی که هامون سبطی درس میداد و ما از توی کوله پریسا فیلم میگرفتیم و دوربین لو رفت و آقایی کرد که حرف ما مبنی بر اینکه در حال تهیه ویدئو کتابیم پذیرفت ! می ماند افشین فلاحی که وقتی وارد کلاس شد کم مانده بود امفکتوس بزند بیچاره!پرده کلاس آویزان میل پرده از جا در آمده، جا پای اراذل روی صندلیش، تخته سیاه کلاس که اکنون سفیدی میزد.آشغال بستنی ها روی زمین گوجه و کاهوی ساندویج ها زیر پا ومانتو های بچه ها که با تخته پاک کن تزئین شده بود! رگ گردنش متورم شد و نمی دانست اینجا کجاست دبیرستان دخترانه یا دیوانه خانه؟! نماینده کلاس که خودش سردسته اوباش بود از جا برخاست و تنبیه شد همه کلاس را به حالت قبلی درآورد. جای سمانه خالی بود، با بچه ها بجان کلاس افتادیم و بالاخره موفق شدیم تا فلاحی فراموش کند قرار بود تست بگیرد! چقدر خوب بودیم؟! زهرا و پریسا و اندیشه معمارند، ریحانه روانشناسی میخواند(لازم بود)، مریم مدیریت و سمانه طراحی پارچه، دقیقا همانی خواستند شدند الا من که در یک قدمی پلیمرشیراز در یک قدمی وصال به تمام آمالم به آی تی تن دادم. نه زهرا هست نه پریسا، نه مریم نه اندیشه و نه … اما من هستم با یک دنیا که در کنارم قرار دارد نه روبرویم! پایان همه خاطرات برایم نوشته بودند کاش کمی اخلاق داشته باشی . تو خوبی اگر زود رنج نباشی ، خیلی سعی کردم تا میگویند بالای چشمم ابروست گریه نکنم، تا اینکه شدم اینکه وقتی گفتند بالای چشمم ابروست گفتم غلط کردید! اکنون میخواهم گونه باشم که وقتی شنیدم اگر گرمته و نمی تونی سر کلاس بشینی بعد از پنج ترم دانشگاه رفتن جای اینکه جمع کنم از کلاس بزنم بیرون لبخندی تحویل شکرالهی دهم که چرا جدی میگیری استاد. تا علاوه بر آرامش، رضایت از خویشتن را مهمان همیشگی خویش سازم آرام و پیوسته به کمک همان دست واحد یا حق |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
|
نزدی نخوردی،
گفتی ... سنگ پای قزوین تا بود در دست ما بود ولی این چیست اینک روی ما را هم سفید
کرده!؟ بابا ای ول ، تو
معنای کامل واژه جلل الخالقی . از تو خری در ذهن خویش ساخته بودم اما باور نداشتم
تا این حد و به این بزرگی ... خیلی ها دوست داشتند بداند
آیییییییییییییی
رویم کم شد! (البت اندکی نه بیشتر) گفنی کاش بشه کاش
بیاد کاش بگم کاش بزنه کاش بخورم شد، آمد، گفتم،
خندید، زدم، خورد اما بوسید در آغوش کشید و من دوست داشتم
که بشوم عبدالله اندکی هم جاسم ولی .... بس بود تا همین جا گر چه دلم میخاست
گوشهایم مخملی شود ولی فرزانه گفت نه! دلم میخاست به لبخندش بخندم اما فرزانه گفته
بود نه! دلم میخاست موقع خداحافظی صمیمانه احساسم را تقدیمش کنم درست مثل او ولی
چون به شرافت نداشته خود قسم خورده بودم دستم را عقب کشید رویم ازش گرفتم گفتم آنچه
را که مدتها تمرین کرده بودم گفتم ولی او نشنیده گرفت گفتم کلاغه به خانه اش میرسد
گفت خانه خرابش کرده ام گفتم تمام شد گفت تمامی ندارد ابدیت پیش روی ماست گفتم دیگر
نه گفت تا همیشه آرامش را در یک
قدمی دریچه قلبم به زنجیر کشید ... سمانه راست میگفت آرامش به تو به آنها ایشان
وهیچ یک از ضمایر فارسی بستگی ندارد جز به اول شخص
مفرد!!!!!! من! این منم که به
آرامی زنجیرها را باز میکنم ، تن رنجورش را تیمار میکنم. چه بد زنجیر کرده بود این
مرد جلب! بماند که دوستش میدارم چون اول کس و تنها کس بود که مرا شکست
حال مهمان قلبم شد آرامش تا
همیشه این منم
! پس میتوانم
! و او خواهد فهمید
دیگر دلم نمیخاهد نقش آدم های گول مالیده بر سرشان را بازی
کند خواهد فهمید
کلاغش را بعد از مدتها به لانه آرامش رساندم خواهد فهمید
خاطره شد خواهد فهمید این
تو بمیری آن تو بمیری نیست! بر خلاف همیشه
نرم و نازک تایپ میکنم و نرمتر و نازکتر پست
میکنم کنار جوی آب
مینشینم و زیبایی سبقت موجها را از هم بنظاره می ایستم. آب هم میرقصد وسوسه شدم
شلوارم را بالا میزنم از خودم خنده ام میگیرد کسی این اطراف نیست چشمانم را میبندم
بآرامی پایم را در آب فرو میبرم چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس
س س س س س بخار از سطح آب
بلند میشود درست همانند آهنگ گداخته آهنگر ... بدن ما هم رساناست ! کم کم خنکی به
همه جای این تن پیش از این رنجور شارش میشود. ساعتها میگذرد و
من اکنون آرامم بی تشویش بی
مخاطره هوووووووووووووووووووم م م م به فردا ساعت
7:30 فکر میکنم و درس شیرین مولتی مدیا و استاد ... اهمیتی ندارد . آرام
بخواب ن ن ن ف ف ف س س
س س س س س س س س س س پایدار بماند
آمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
|
یه نیمه جونه بی صدا که میشکنه رو تن ساز بذار برم تا که شاید یه گوشه ای جون بکنم یه پیله از درد و غمام به دور این تن بتنم
شاید پایان در راه است کاش پایان در راه بود کاش پایان تمام شود کاش میشد حرف زد بعد تمام شود کاش حرفها در گلویم چمپاته نزنند کاش بگویم و آرامش را در آغوش بگیرم فرصت ها را مگیر کاش بیایی بگویم بزنی بخورم تمام شود فقط تمام شود ... تا آرامش حاکم شود حاکم شود ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
|
بیست / اردیبهشت ماه / هزار و سیصد و شصت وچهار نفست را حبس میکنی یک دو سه فلش فوووووووووووووووووووووووت غرق دز صدای سوت و جیغ و دست و آواز خواهی شد بیست و یک را هم خاموش کردی بعد از بیست نوزده هجده و . . . صدا به صدا نخواهد رسید و گوییم ترکاندیم و کیست در این هیاهو صدای هق هق قلبم را در سقوطی هولناک بشنود گوشی نیست . . . فقط دستی است این بار هم زیر شانه هایم را گرفته به ابد میکشاند ... دستی که باید بر سرم میزد اینبار هم مرا نوازش میکند میبوسد و هدایت میکند آغاز بیست و دو ... شاید کاش بازیابی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
|
کافیست اینقدر نیندیشی خود آزاری هم دیه دارد نیندیش و برای سومین هفته متوالی دانشگاه تعطیل. تو موفق خواهی شد به ارواح کله ات . کسالت و روزمرگی خفتم را گرفته مانند بختک که هرگز سعادت زیارتش را نداشته ام که این مردم عجب تخلی دارند به مولا. نه دیگر نشاط گذشته هاست، نه خنده های بی پروا حسرتی نیست عمراً . میگذرد ... همانطور که نفهمیها گذشت همه غرق در لجنزار غرورند و با پستی ها خود را سرگرم کرده اند تازه مثه تو خواستی و تجربه اش را بهایی نمیدانم چقد کسب کردی هیچ کس تو را جویا نشد و این است که هر بار خودت میبوسی و برای معرفتت هورا میکشی که ای ول بابا تو دیگه هستی حالا نمیشه تو خفه شی هرچی من میگم قرقره نکنی! کسی نمیگه لالی ! تا کی بگیم اردلها بچه اند نمیفهمند ... شعورش را ندارد تعارفی بزند تا کی اشرفی ها یاوه گویی کنند و بگوییم استاد است سکوت کن می اندازد ها ... اگر پسر بودم میگفتم به فلانم ... وقصه کل با اسماعیلی را تکرار میکردم که پایگاه داده ها نیفتادم مگر بخاطر خودم تا کی به حرفهای دور از ادب و اخلاق قربانیانها باید همانند احمقها لبخند زد و مثلن تو آی کیوات پایین است و نمیگیری که او منظوری دارد ندارد کجای دنیا وسط بازار قفل و کلید و کاموا و تیر و تخته و نقاشهایی که هر 5شنبه جمعه روی اعصابت ماراتن میروند دانشگاه تاسیس میشود تا کی خوردنها و چپاول پولهایت را ببینی و خب باید مدرک داشت پس خفه ! تا کی برای اینکه از بار سنگین و ماتم زای شوهر کردن فرار کنی کار کنی درس بخوانی فرهنگسرا را متر کنی و دنبال عیب برای بچه های مردم باشی (به نقل از زبان مامانهای خانواده) که فکر کردن یا نکردن دیگر مسئله نیست زیرا فرقی نفوکولید نه تو پاس کردی نه اسماعیلی فهمید نه تو تغییر کردی نه اشرفی ها قرار است بفهمند نه شهریه ها تغییر کرد جز اینکه دکتر تو را سخره گرفت تا کی مثلن ما نباید بفهمیم؟! حال معنی انزوا را با پوست و گوشت و سلول و نخاع دریافتم. حالم از لغات سنگین متهوع است کجاست بی کله ای های فربد؟ کجاست روان نویس آنیتا و اکنون گیر در گره های دیدار...! البت این گره ها را دوست دارد و این من فقط دیدار است و نه هیچ کس این گنگی مرا فرا گرفته شاید هم منگی ! به سوگ نشسته ام در غم از دست دادن نشانه هایم ! دیگر نمیبینمشان ! شاید قرار است من هم احمق بمیرم نشانه هایم تا کی در آرزوی دیدارتان هی به سوگ بشینم . کوتاه بیایید غلط کردم اگر بی توجهی بود ... خب ... باز هم غلطی مجدد میدانم آری ! فقط خودت هستی و ... آن دست واحد که جهان ... نه همه جهان و سرنوشت مرا رقم زده. لحظه را تاب بیار تاریکترین ساعت شب، لحظه قبل از طلوع خورشید است . ایمان دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
.... آره خب !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|