![]() |
![]() |
|
|
لذت کشف شخصیتها این روزها بازی است که به آن دچار شده ام، آخ عجب ریسه ای می روی از خنده آن هنگام که همه غرورش را به سخره می گیری و او پس از کلی بازی با شخصیتش می فهمد که سرکار بوده است. مگر ایجاد اشتغال طرحی نیست که باید به آن بها داد من هم فقط رضای خدا را در نظر گرفتم. این همه لطف میکنم اما هرگز نامی بعنوان کارآفرین از من برده نمی شود؟! موردی ندارد اینقدر روحمان بزرگ است که در نگاهمان نمی آید. میگفتیم... شاید مرا در ذهن خود همان آدمک مسنجر تصور کنید که عینک آفتابی بر چشم دارد و هر از گاهی دندان طلایش را با خنده ای موزیانه نشان میدهد، ولی چنین نیست بلکه من مانند دیگر آدمک مسنجر هستم که نیشش تا بناگوش باز است و به همه چیز لبخند میزند، به ناملایمتها، زیبایی ها، هر گمان بد و ... فقط لبخند میزند، شاید روزی هم از درد بخندد! بماند.... بازی کشف شخصیتها که تقریبا هم ارز بازی با شخصیت است نه تنها فاقد اشکال است بلکه کمک بزرگی است به قربانی که به نقاط ضعف خویش پی برده، زین پس برای شروع ارتباط های بعدی چندین نموره حواس خویش را جمع اخلاقیات کند بعد پایش را پیش گذارد. البت خداوند خود آخر عاقبت این بازیها را ختم به خیر کند، امان از روزی که این جام جام شگفتیها شود و تیم چهارم جهان مغلوب ایران شود! بگذریم ... عجب راه شیرینی است راه شناخت شخصیت مزبور یا مذکور یا همان یارو ! ابتدا باید کمی با جنبه شوید و پا دهید تا عقاید و نیاز خود را بگوید تا همین جا برای آدم های معمولی کافیست اما برای آدمهای گرگی که من با آنها سر و کار داشتم باید چیزهای دیگری هم چاشنی اش کرد، بعد از پا دادن کمی راه دادن (در حد پیام کوتاه مخابراتی) ، هی با نظراتش موافقت کنید ، مهر تائید را در دست گرفته مدام بر سر و صورت و عقایدشان بکوبید.اگر زیادی مارمولک بودند عزیز دلم و عسلک را بر دهان جاری کنید(نتیجه اش به این لوس بازیها می ارزد) آنوقت است که گوید : تو همانی هستی که مدتها دنبالت میگشتم و اینجاست که مواظب باشید عبدالله و اندکی جاسم نشوید (خبره باشید) کار به پایان رسیده و با پوسخندی که برو کشکت را بساب پرونده را به بایگانی می فرستی و این یعنی پایان بازی که گرداننده اش تو بودی، لذت دارد که محمد با این همه دبدبه و کبکبه اش ، بدست خود پته و مته اش را بروی آب میریزد و این عجب نابودی عظیمی است برای او وقتی از من میشنود " من هم آدمم اما نه از جنس تو، تو در تاریکی به ارضائ لذایذت مشغول باش من هم بر تجربیات خویش اضافه می کنم تا ببینیم به کجا می رسیم " بیاد می آورم زمانی که حتی تصور بالا بردن صدایم را با همه ادعایم جلو حسین نداشتم و حال بیاد می آورم دیروز را که در عرض 5دقیقه شاید هم کمتر با او چنان کردم که نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم ، بد بازی خورد بنده خدا علی رغم میل خودش لحظه ای او را به اوج عصبانیت رساندم و سپس گوشه ای از آرامش را نصیبش کردم باو یاد آور شدم می بینی چطور سرانگشتم چرخاندمت؟ خواستم عصبانیت کردم ، خواستم آرامت کردم! همان لحظه بود که فهمیدم انرژی هسته ای حق مسلم ماست، چون او همانند هسته اورانیوم در حین شکافتن منفجر شد و... اعلام کرد دنیا همینطور نمی ماند و آدمها بهم می رسند اعم از من و تو ! و هیچ کس آن لحظه نبود که مرا یاری کند از فرط خنده برجایم بنشینم! جای نگرانی نیست چون این بازی هم تمام شد، فقط تجربه ای بود برای من و درسی برای آنان که مرا نرم و و نازک فرض کردند ولی دیدند چگونه چست و چابک احوالشان را به بازی گرفتم... پاپستی 1 : وقتی حرفه ای باشی نمی خواد تمام 90 دقیقه رو بدوی فقط کافیه منتظر اشتباه یک احمق باشی که لحظه ای جو او را میگیرد و احساس میکند عابدزاده است که پا به توپ بازی کند ! پاپستی 2 : آماده شنیدن هرگونه انتقادات، فحشها و دروریهای شما خوبان هستم. پاپستی 3 : من اصلن نگران نیستم که در آینده ای نه چندان دور با قربانیهایم روبرو میشوم . پاپستی 4 : قابل توجه فریدای عزیز هر وقت مغزم تراوش کرد آنچه باید می نویسم جیگر! پاپستی 5 : مهرناز خیلی خوشحالم کردی ... خیلی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|