![]() |
![]() |
|
|
دخترک دست بکار میشود، به گوشه ای از مغز خویش می رود اینجا همان هیستوری است. شروع به طبقه بندی اطلاعات و خاطراتش می کند. تصمیم به مرتب کردن کتابچه ها دارد تا از این بهم ریختگی و آشفتگی رهایی یابد. کتابچه ها را جابجا می کند لحظه ای می خندد، لحظه ای به فکر فرو می رود، لحظه ای از شدت خنده ریسه می رود بروی زمین می افتد، لحظه ای یخ میزند، لحظه ای از غم کبود میشود گلویش متورم چشمانش سرخ، اما او مدتهاست اشکی نریخته حالا هم نمی ریزد... گویا کتابچه اسفند 77 را در دست دارد، عرق سرد بر سر و رویش می نشیند کتابچه را در بغل می فشارد و آنها به خاطرات گذشته میسپارد. رد خیس دست دخترک روی کتاب پیداست ... نفس عمیقی می کشد و ادامه می دهد ... به کتابچه 83 می رسد پر از بی معرفتی است . پر از دوستانی دشمن ! مردد است با این کتابچه چه کند ... تق تق ... بله باز کنید از طرف ناخدا پیغامی دارم در را باز می کند، ملوان جوان روبروی او ایستاده ، خب؟ این سفر تا نیل به آرامش ادامه خواهد داشت، هر چیزی که باعث آشفتگی و لحظه ای خشم و نفرت در توست دور بریز دیدار . دخترک در را بی درنگ میبندد . بسوی کتابچه 83 می رود انبوهی از انرژی منفی او را احاطه میکنند . دختر تاب ندارد ... نفس عمیقی میکشد و کتاب را داخل سطل فراموشی می اندازد. ادامه می دهد ... کتابچه 84 که کتابچه آدمهاست ! کتابچه ایست پر از تجربه برای او از قرار گرفتن در کنار آدمهای جور واجور و 1000 رنگ . سالی بس پر حادثه از حیث او . بعضی چهره ها که دخترک برای رفتن رو به آینده باید آنها را فراموش می کرد... کتابچه را بآرامی ورق میزند به صفحه ای برنگ سیاه می رسد 27 روز از 85 گذشته و آن تجربه شیرین تلخ ! دخترک آن برگه را از کتابچه جدا می کند و به سطل فراموشی میسپارد . آدمهای زیاد دیگری در آن کتابچه هستند دخترک برگه ها را یکی یکی جدا میکند تا پایان دهد به ماندگاری آنها در ذهن خویش برگه ای از دستش روی زمین می افتد توجه او را جلب میکند برگه را برمی دارد همان صفحه مربوط به بابالنگ درازش است ... دخترک آهی می کشد از ذهنش می گذرد که جودی هم روزی فهمید آقای پندلتن همان بابا لنگ دراز بوده ، من هم روزی خواهم فهمید عامو حمید من .... کاغذ را تا می کند و روی جیب سمت چپ سینه اش می گذارد ... لبخندی بر لبش مینشیند و ادامه می دهد تا ... می رسد به 14 تیر 85 و یک دنیا سپیدی مقابلش ... همه چیز در هیستوری مغزش مرتب است آنجا را آب و جارو کرده و عطر گلهای داوودی کابینش را فرا گرفته. ناخدا به سکان تکیه زده و دخترک را نگاه می کند ، به ملوان جوان دستور می دهد نسخه ای از سطل فراموشی به تجربه ذهن دخترک تحویل داده سپس اسناد فراموشی را پاک کنند . چشمان ناخدا برقی دارد ، بوی داوودی مشامش را پر می کند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 تیر1385ساعت توسط دیدار |
|
|
آسمان سپید و آبی است. دخترک کنار جوی آبی نشسته، خیره به موجهای کوچک که بآرامی با هم میرقصند ..... نوک انگشتش را به دست موجها میدد تا با آنها همراهی کند، هر از گاهی نسیمی موهایش را شانه می کند تا عطر آنها را به دشت هدیه دهد. حرکت مدور آنها چشمانش را جادو می کنند. جز صدای کف و رقص موجها هیچ نمی شنود و جز حرکت آنها هیچ نمی بیند. مهم من هستم که من او آرام است. هیچ کس را نمی بیند و نه میخواهد ببیند. احمقها ... تا بود می گفتید من به کارتان هستم اکنون که کنار کشیده ام رهایم کنید دیگر بی بته ها خسته ام می کنید. هنوز موجها می رقصند و دخترک هم آواز آنها می خواند که ... ناگاه مشتی از خاک به صورتش می پاشند، از سوزش چشمانش را می بندد لحظه ای می گذرد بآرامی پلکهایش را باز میکند رقص موجها بر هم ریخته ، احمقی از او دور میشود که دستانش خاکی اش را در جیب پنهان می کند. مشتی خاک هم بر آب ریخته .... آب را گل کرده . نفس عمیقی می کشد. دخترک می شکند اما نمی گرید... لحظه ای سکوت می کند و دوباره آواز می خواند ،حال آب آرام شده ... گلها ته نشین جوی شدند دخترک با انگشتش به موجها حرکت می دهد ، موجها هم خود را باز می یابند و با همان شور و کف قبلی شاید هم بیشتر شروع به رقص و آواز می کنند بار دیگر چشمان دخترک جادو میشوند. اینبار هم نه میبیند نه میشنود جز هیاهوی امواج و حرکت نسیم و عطر گلها... وقتی به خود می آید که کودکانی چند با شتاب از جوی گذشته اند جوی را له کرده اند آرامشش را دزدیدند جوی مرده است دیگر آبی نیست همه جا گل است سر و صورت دخترک گل مال است انگشتش شکسته بغض می کند اشک در چشمانش حلقه میزند ، اما اشکهای او را کس نمی بیند . اکنون می توانم خانم حابیشام را درک کنم و لحظه ای خود را جای پدربزرگ هایدی بگذارم اکنون معنای انزوا را می فهمم معنای آرامش انزوا انزوا ، گوشه نشینی ...و اینکه چه میشود که کسی همه شخصیتش در جمع تعریف می شد تمام احساسش ، لبخندش ، فکرش و عشقش اطرافیانش بودند و با آنها معنا می گرفت اکنون انزوا را ترجیح می دهد ! روزی بر سر این وبلاگ نوشتم هیچ کس ارزش این رو نداره که بخاطرش غرورت رو بشکنی اما امروز که غروری ندارم می نویسم غرور هم ارزش اینو نداره که آدمها رو بشکنی و فردا خواهم نوشت آدمها ارزش اینو ندارن که بهشون فک رکنی دخترک سینه اش را صاف می کند، پس از تاملی طولانی اکنون می فهمد این فقط منزلگاه کوچکی از آرامش بود که به آن اکتفا کرد ، هرگز نباید محیط را فراموش کرد و عنان از کف داد چون هر قدر دیگران برای تو اهمیت ندارند اما برایت مشکل سازند ! فهمید : هرگز نباید نشست و راضی شد دخترک این را هم خودش فهمید. میخواست که خودش بفهمد! بآرامی برمیخیزد ، کوله بارش را که اندیشه و عشق است به دوش میکشد و از جوی فاصله می گیرد جویی که او قبل از رفتن اطرافش را سنگ چین کرده، آب را به آن برگردانده و پلی برای احمقهای عجول برای عبور ناخدا وارد کشتی میشود ، اطراف را می نگرد اثری از دخترک نمی بیند ، پیپ را در دهانش جا بجا می کند روی عرشه می ایستد ... دستور حرکت می دهد مرغان دریایی غو غو کنان پر میکشند لنگر را بالا می کشند کشتی سینه دریا را می شکافد و این بار هم حرکت ! ناخدا هراسان ولی با امید اطراف را جستجو می کند لبخندی بر لبش می نشیند و به کابینش می رود روی صندلی مقابل پنجره لم می دهد و یادآوری لحظه ای را می کند که دخترک در گوشه ای از عرشه دید که بتنهایی نشسته بود و باد با گیسوانش بازی میکرد باز لبخند رضایت بر لبش نقش میبندد .... دخترک هم راهی شد از امواج کوچک گذشته بود تا با دریا یکی شود شاید روزی همید دریا هم برای او کوچک است ! به ملوان جوان فکر میکند که شاید هنوز او را بیاد داشته باشد دریغ از اینکه نمی دانست ناخدا او را عاشقانه میبیند .
پاپستی: عامو حمید جونم من توی این مدت نتونستم پیغام هاتو ببینم و حتی نتونستم وارد شم !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 تیر1385ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|