![]() |
![]() |
|
اندکی حس تازه٬ آرامش دست موج بر روی سینه٬ نرمی شن زیر پاهای برهنه٬ آمیزش آبی دریا و آسمان! نوای شفق ٬ زمزمه صدفها ... همه و همه جاذبه قدرت و آرامشت را برایم به ارمغان می آورد ... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 مهر1385ساعت توسط دیدار |
|
|
مثله تموم عالم حال منم خرابه...خرابه...خرابه... مثله تمومه بختا بخته منم تو خوابه... تو خوابه...تو خوابه... سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره... نداره... نداره... طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره... نداره... ندراه... حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه داد میزنم به ساقی میخونه بی شراااااااابه ... میترسم از خواب بیدار شوم و بیاد آورم اتفاقاتی که نباید را. شده ام موج سینوسی با همان دوره تناوب پی دوم! حد وسطی برای خویش قائل نیستی یا هستی یا نیستی، یا آرامی یا تندی، یا ساکتی یا فریاد میزنی ... تا بخانه میرسی تحمل نگاههای مهربون و پر از محبت اطرافیانت را نداری، باز نفس خبیثت وجودت پر کرده و تو بی توجه به حضور آنها که عشقشان این است لحظه ای در کنارشان آرام بگیری از ترس اینکه مبادا چشمانت قلب سنگیت را لو دهند خواب را بهانه می کنی، وارد اتاق میشوی و می اندیشی چه خوب که اینجا همه چیز آبی است. یک به یک لباسهایم را از تن می کنم به سوی کمدها پرتاب میکنم ... میترسم بیدار بمانم... میترسم با خودم تنها شوم ... بسوی پنجره میروم تا انتها بازش میکنم به سرخه حصار خیره میشوم ... چشمان من مه گرفته است یا جنگل غبارآلود ؟! نمی توانم تمیز دهم! تن را بروی تخت رها می کنم ، لالایی میخوانم تا ... ساعتها میگذرد ... سوز اندک باد مهرماه با بوی هیزم های سوخته جنگل اتاق را پر میکند ... بیداری به سراغم می آید ، لیک میترسم پلکهایم را باز کنم ... چاره ای نیست ، همه جا تاریک است ، هوای بیرون پنجره آبی سرمه ایست، اینبار دادارم ندا سر میدهد ... بانگ اذان همه جا میپیچد و من نمی توانم مقاومت کنم ... بآرامی مینشینم و میدانم دادگاه رسمی است ! از ترس وجدان بیدار خوابیدم گویا این هم برنامه ای از پیش تعیین شده بوده برای بهتر اجرا شدن محاکمه! به جنگل خیره شده ام که اکنون فقط چراغهای پارک و جاده آن را نمایش میدهند ... هیچ کس نمی تواند یاری ام دهد و اینبار میترسم ... رویی برای بالا گرفتن سرم ندارم این محاکمه مدتهاست به تعویق افتاده ولی این بار گریزی نیست ... من متهم و شاکی وجدانم ! قبل از اینکه سخنی به میان بیاید خودم اعتراف می کنم : داشته هایم را بر باد دادم، خواستم به روش خودم زندگی کنم با تکیه به عقل و بدون دین ! همه چیز را از دست دادم ، چیزهایی که وقتی سرشت پاکی داشتم کسب کرده بودم که کمتر از یکسال همه را تقدیم گذشته کردم. اعتراف میکنم باید همان روز که حمیدم گفت دیدار را فراموش کن، فراموش میکردم ... خودخواهِ مغرور، مگر میشد؟! اما اینبار واقعا دیدار را به خاک میسپارم تا ابد ... صدای حمد خواندن پدر آرامم میکند ... التماس می کنم ... ناله می کنم ... اشکها میریزم ... ترجیح میدهم بخشوده نشوم ... منتظر مجازات بمانم تا کمی راحتتر ادامه دهم . اشتباه پشت اشتباه ! اجازه می دهی که حرف سنگین هر بی سرو پایی اینگونه داغونت کند؟! بسه دیگه ... زشته! اینجا شده توبه گاه من ! تو از همیشه مقصرتری و از همه! به کجا دارم میرسم؟! به هیچی و پوچی!!! کاش سزایم را ببینم !!! تاب این قهر وجدانم را ندارم... هر کار میکنید راضی ام فقط تمنا می کنم از وجدانم بخواهید رو از من نگیرد ... اتاق تاریکتر شده و بر نمی خیزم تا حکم را دستم دهید... هق هق امانم را بریده ... نمی دانم چه میشود. هییییییییییییییییییییع ... همیشه می دانستی و هیچوقت اعتنا نکردی ... هیچوقت! صدای تپیدن قلب پاک و مهربان پدر آرامم میکند، سرم را بر سینه اش گذاشته موهای پریشان شده ام را نوازش میکند، گریه ام اوج میگیرد که من هرگز نتوانستم پاکی که تو به من هدیه کردی را حفظ کنم و آنچه تو خواستی نیستم. این بر عذابم می افزاید ... سجاده نمازش هنوز باز است، با نگاهش بهم میفهماند توقع دیدن اشک چشمانم را ندارد... برمیخیزم به آینه خیره میشوم پلکهایم ورم کرده شوره های اشک روی صورتم ردی برجای گذاشته. باقی بغض و دردم را غورت میدهم آبی بصورت میزنم و منتظر و امیدوار می مانم تا ... به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|