تبليغاتX
دادار و دست نوشته های دیدار

یه روزی یه کرم بازن و بچه هاش روی یه درخت سیب زندگی میکردن که سیبای رنگوارنگ و خوشمزه ای داشت! اونا در کنار هم بیسیار خوش و خرم بودن تا اینکه یهو زمستون شد و دیگه سیبی برای خوردن نبود. ولی اونا نه یخ زدن نه مردن. چون تابستون به اندازه کافی ذخیره غذایی کرده بودن مثه مورچه ها بعدشم واسه اینکه یه موقع سیب کم نیارن به خواب زمستونی رفتن مثه خرسا! گذشت تا اینکه دوباره تابستون شد و اونا بیدار شدنو به زندگی خوب و خوششون ادامه دادن که یهو یه آقاهه با یه تبر اومد و درخت اونا رو قطع کرد درخت هم محکم خورد زمین ولی کرما له نشدن چون قبل از سقوط درخت یه گنجیشک گرسنه اونا رو لای نوکش گرفت و پرید و به درخت دیگه ای رفت. اما گنجیشک اونا رو نخورد بلکه با هم گفتگو کردن و بعدشم دوستای خیلی صمیمی شدن و با هم زندگی خوب و خوش رو ادامه دادن! خلاصه بعدشم کرم ِ رفت صندوق مهر ثبت نام کرد و یه خونه قسطی گرفت و پول نفت هم که اومد سر سُفرش رفت خونه رو بیمه کرد که دوباره کسی نیاد با تبر بدبختشون کنه. الان هم که حقوق همه کارمندا همسان سازی شده میخاد ماشین قسطی بخره ولی با زنش سر شاسی بلندش و خودروی ملی دعوا دارن ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت   توسط دیدار | 

گشنگ بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت   توسط دیدار |