![]() |
![]() |
|
|
منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست ولی ز شوق وصل کویت نهم سر بر سر پیمانت ای دوست دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را ز ِ غم ویرانه کرده من آن آواره بشکسته حالم ز هجرانت بتا رو بر زبانم منم آن مرغ سرگردان و تنها پریشان گشته شد یکباره حالم به هر سربر سر سجاده کردم دعایی برآن دلداده کردم ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست به یادت یکسره از باده کردم دلا تا کی اسیر یاد یاری ز هجر یار تا کی داغ داری بگو تا کی ز شوق روی لیلی تو مجنون پریشان روزگاری پریشانم، پریشان روزگارم من آن سرگشته هجر نگارم کنون عمریست با امید وصلت درون سینه آسایش ندارم ز هجرت روز و شب فریاد دارم دلی دارم دلی نا شاد دارم درون کوهسار سینه خود هزرارن کشته چون فرهاد دارم چرا ای نازنینم بی وفایی دمادم با دل من در جفایی چرا اشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت توسط دیدار |
|
|
نه کلامم انقدر فصیح هست که بتوانم احساسم رو راجع به این روزا بگم، نه درک صحیحی از این اتفاق دارم که اجازه نوشتن به خودم بدم این روزها رنگی واقعی ازعشق جاریست! باور دارم معجزه است که قرنهاست عظمت انسانی از جنس خاندان نور، روح معنویت مردم را زنده نگه داشته ... رویدادی سرشار از عشق بی تکرار و ... زیبا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت توسط دیدار |
|
بو می کشم و می مانم تا چراغ خانه را روشن کنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 دی1386ساعت توسط دیدار |
|
|
تا بوده همین بوده! کافیست چیزی از ذهنت بگذره، بعد سریع منعش کنی! مطمئن باش و منتظر که برات اتفاق بیفته! این قانونه! شاید قانون یکی مونده به اول نیوتون!همه جا صدق کرده و می کنه! امتحانش اصلا سخت نیست. کافیست از چیزی که بدت میاد به زبون بیاری و اتفاقی را منع کنی! شک نکن که فردا توی کاسه خودت می تونی تجربه اش کنی. هیچ چیز شاید به اندازه همین ملال آور نباشه که از چیزی که فرار می کنی ناگاه جلوی روت سبز بشه! البته سبزی خوبه ولی اینجور موقع ها علم میشه! باور نداشتن این موضوع چیزی رو حل نمی کنه چون گردش این توپ گنده قلقلی بالاخره بهت ثابت میکنه نباید از چیزی ترسید و نباید از چیزی فرار کرد و نه اینکه دیگران را منع کرد ! چون اونوقته که مجبوری خودت اون شرایط رو تحمل کنی تا بهت ثابت بشه تو چند مرده حلاجی؟! از نداشتن چیزی هم که داری کافیست بترسی چند صباحی نخواهد گذشت که یا ماله تو نیست یا از دستش داده ای تکیه بیش از حد من بر این مطلب دلیلش همانست که تجربه وحشتناکی از این منع کردنا و زیر سوال بردنها و واه واه کردنها داشته ام! گاهی این اتفاقا گذرا هستند و امان از روزی که این اتفاقات حاشیه زندگیت شوند! سعی کرده ام نترسم و لی اگر لحظه ای ترسیده ام خود را مرعوبی درون اتفاق دیده ام که حالا مجبورم خود را بیرون بکشم! بر همه ترسها غلبه کردم الا ... سرما عذابم می دهد ... میدانم در روز سردی میمیرم از خاک خیس زمستان فراریم ... میدانم تن برهنه ام آنرا حس خواهد کرد از گلایل سفید بیزارم ... میدانم تاج گلایل بر مزارم میگذارند از بوی خون نفرت دارم ... میدانم غرق خون میمیرم کاش آکواریوم قبرستان پرده داشت ... کاش در قبر تنها نمی ماندی ... از حشرات بیزارم از سوسک میترسم ... از سنگینی لحد میترسم ... از بیل قبرکن میترسم ... هیس س س س س س تو را بخدا آرام باشید ... شیون نکنید ... بگذراید تلقین را بشنوم ... هیس س س س
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت توسط دیدار |
|
|
ابی به آرامی زمزمه می کرد من به سختی میلرزدم سوز باد نفسم را منجمد کرده بود ... دم بدون باز دم
دردیست سرد همراه زمستان که قریب ۱۰ سال است آزارم می دهد از همان روزی که در چنین سرمایی رفتنت را تجربه کردم کمر شکستی میدانی ۴۰روز کافر شدم میدانی سرمای زمستان ۷۷ را هرگز فراموش نمی کنم ...به تو از تو مینویسم به توای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد هر وقت خیلی یخ می کنم خیلی تنها میشم و توی تاریکی میشینم یاد تو می افتم که از همه اینها بدت می آمد ولی همه را یکجا تجربه کردی!!! آن هم کجا؟ هولناک ترین جایی که بعد از تو کاملا حس کردم قبر! خاک خیس باران زده مزارت آزارم می دهد ... سرد است خیلی سرد. تا مغز استخوانم می سوزد اولین بار بود که غم را تجربه کردم ... ... ای که می سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو همین جا اقرار می کنم در حضور پاک دادارم ... من میترسم ... خیلی میترسم از مرگ نه ! از قبر و تنهایی و ... از اتفاقات قبر ... ! از من ناچیز و اعمالم ... ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ... ای تو یارم از گذشته یادگارم ... امسال زودتر از ۵اسفند هر سال به پیشواز رفتنت به ابدیت آمدم زودتر یخ کردم ... نفس یاری نمی کند ... می ترسم از اینکه روزی آهنگ صدایت را فراموش کنم میترسم نشاط وجودت را فراموش کنم در گریز ناگریزم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر گلهای پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود اکنون تکرار گذشته پس از باران چشمهایم آرامم می کند این هم تصمیمی بود از جانب دادار عدل . کلام ناتوان است . گله نبود حرف دلتنگی بود که برای تو مینویسم ای عزیزترین ای پاکترین خاطره ... گریه مرهمیست برای درد دلتنگی اما دوری از آغوش پر مهرت چگونه التیام بخشم وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود این درد تا ابد با ماست آرزوی ما جشن و پایکوبی است در کنار تو . تا آینده خدانگهدار به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 دی1386ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|