![]() |
![]() |
|
|
اکنون در انتظار رویت نشانه های سبز می نشینم و شکر می گویم و حول حالنا می خوانم
لبخند میزنم و نارنجی پوش امید دارم به سپیدی و رشد میدانم همان دست واحد که تا کنون اینگونه برایم خواسته زین پس بهترینها را برایم رقم خواهد زد دوست دارم آنچه را که او برایم دوست دارم وچنین برای کل بشر باید ایمان داشت منتظر بود و دعا کرد باید بدانی فقط باید خوب بازی کنی تا برنده باشی باید بدانی اراده تو در طول اراده او قرار دارد بهتر از خودت میشناسدت بیشتر از هر کسی دوستت دارد کافیست بدانی تا احساس آرامش کنی
سین هفتم سفره سبزم هدیه دست مهربان توست ... الی احسن الحال
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت توسط دیدار |
|
|
همیشه ترسیده ام مهربان باشم که روزی ، ساعتی، جایی از محبتم بخورم ترسیده ام بخاطر احساساتم انگ ضعف به من بزنند و بگویند آخِی نخواسته ام کسی دوستم بدارد و نیاموخته ام لطافت داشته باشم و سیاست نیاموخته ام محبتم را باید خرج کنم برای کسی که زندگی اش را با من تقسیم کرده هرگز نیاموخته ام زن باشم تا به یاد دارم مردانه بودم از حرفهای زنانه فرار می کردم، از خاله زنکها متنفر بودم از دخترهای تیتیش بدم می آمد زنهای چمل بی دست و پا کلافه ام میکردند زنهایی که به راحتی اشک میریختند ... نِروَم سوت میکشید از این همه زنانگی . حالا در مانده ام که چرا از وجود خودم فرار میکردم که اکنون مجبور باشم به دست همه زنها حتی همانها که تهوع برانگیز بودند نگاه کنم تا بیاموزم چگونه زنیت کنم ، محبت کنم، درک کنم و فریاد نزنم و به آشپزخانه بروم سخت است خودت همه اینها را یاد بگیری و بخواهی اجرا کنی تازه اگر بفهمی کی و کجا؟ دیروز کمی فکر کردم من بیست و دو سال در خانه پدری به دست مادرم هم نگاه نکردم و الا کلی زن بودم افسوس دارد زنانگی بخواب رفته
تغییر خواهم داد این را هم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت توسط دیدار |
|
|
بدبخت ِ معتاد، بی لیاقت ... مایش یه جو غیرت بود که نداری بی خاصیت هر چی میخام بگم با حیوون فرقی نداری ولی میبینم داری چون تو قد حیوون هم نیستی که لااقل در قبال این همه کمک و لطف مثه سگ یه دم تکون بدی اصن نمی خام جای تو باشم بس که جایگاه کثیفی داری ولی مطمئنم اگه تا لب مرگ میرفتم و برمیگشتم عمری دوباره سراغ اون آشغالا برم چیت کم بود؟ خانواده خوب نداشتی؟ پول و پله نداشتی ؟ حامی نداشنی ... خاک بر سرت که امیدوارم زودتر خاکبر سر بشی قبل از اینکه باقی رو دق ندادی یه انگل مثه بس بود بی آبرویی نسناس وقتی پسرهای جوونی رو میبینم که بلیط اتوبوس جمع میکنن، نظافت میکنن ، باربری میکنن، ... اول دلم کلی میسوزه که چه کار پر زحمتی دارن ولی بعد به غیرتشون آفرین میگم که ... تف به تو امثال آدمهای ضعیفی مثه تو که دنبال یه لقمه مفت میگردید...
دلم برات میسوخت اون اولا اما حالا ... نخواستی به خودت کمک کنی حالا میدونم مرگ زودتر از اون چیزی که باید به سراغت میاد ... مرگ بد نیست ولی برای تو از نوع ذلت بارش هست ... دعا دیگر کارساز تو نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت توسط دیدار |
|
|
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها ... رهایم چرا محبت بی مثالت را چماقی می کنی و بر فرق سرم می کوبی پریشان میشوی کوچه علی چپ را دو در میکنی مرا می اندازی میان گود و ... سُک سُک ! انتظار عقرب نداشتن زیاد است بد خطر کرده ای این روزها مواظب خودمان باش که بد فراموشم کرده ای دلگیرم بس زیاد از چیزهایی سزاوارش نیستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|