![]() |
![]() |
|
|
روزهای سخت عدم تمکین سخت برای یک دقیقه است وقتی عطش شوهر به مغزت میزند... هر چه دنبالش میدوی از تو فاصله میگیرد. دیگر به جایی میرسی که خانه پدر با همه وسعت تنگت می آید و حاضرمی شوی به 80متری تن دهی که فقط از برای خودت باشد تا غذا پخت کنی، ظرف بشویی و لباسها را اتو کنی تا خانومی کنی که قبلها شاید کارگرمادرمیکرد. اینها بهانه ایست از برای خوشی دل، اصل شوهر است! شین آن شادی است از برایت، واوش وولوولکی است شیرین، ها هم داشتن و ر رُفتن است. اکنون بیش ازیک نیاز است. کلافگی امانت را میبرد و شاید این افسوس روزهای گذشته است که به گلهای قالی خیره ماندی و رنگت هر روز زرد تر از قبل میشود. با همه پرخاش میکنی، دنبال کسی میگردی که گیری دهد تا روانت را بر سرش تخلیه کنی! و نگارشت اینچنین پوچ میشود خواب نداری خوب است اقل کم بالش ها را داری تا در رختخواب تنهایت نگذارند ارضا نخواهی شد مگر مردت، مرد خانه تو باشد نه تا مرد بازار و خیابان، این هم درد دیگری دارد که نداشتنش بهتر است و تنهایی و ای کابوس طوسی که خسته ام کرده! که شاید بد تصمیم گرفتم. به پایش بیفتد باز هم نه می گویم پس این چه دردیست که درمانش دست خویش است و به خود نیست ... نمی فهمم در اوج شکوفایی هستی ! 23 قدر بدان غرور نکن عاقل باش دوست بدار سهل بگیر . . . دادار را بیاد بیار تجربه: کابوس تمام خواهد شد و تا ابد به دست فراموشی سپرده میشود در آنی، و آن یکی شدن نفسهاست... پس زندگی کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت توسط دیدار |
|
|
نا آرامی که از پس خواندن بریدا به من هجوم آورد... بخش دیگر!
جمله دهم صفحه ۹۷ مدام در مغزم رژه می رود "اعضای نوع بشر تنها زمانی می توانند با خداوند یگانه شوند که در یک دم در لحظه ای از زندگی شان بتوانند با بخش دیگر خود ارتباط یابند" و شاید همه چیز را از دست بدی اگر جادوگر به جنگل بازگردد و تو با چشمان پر اشک دستان لورنز را بگیری و او بر خلاف قصه بخش دیگرت نباشد! خاک نیازمند بذر است و بذر نیازمند خاک! این دو تنها با یکدیگر معنا می یابند. همین بر انسانها رخ می دهد آنگاه که معرفت نرینه با استحاله مادینه یگانه می شود وحدت عظیم جادویی خلق می گردد که فرزانگی نام دارد. و من کاش جادوگر بودم لذتش را با تکرار کلمه لمس میکنم ... جادوگر اما همه اینها از برای راهی تا سعادت تا قربت تا یکی شدن تا عظمت تا کمال... تا تو جستجوی خداوند یک شب تاریک است که ایمان یک شب تاریک است شگفت آور نیست هر روز انسان یک شب تاریک است هیچ کس نمی داند دقیقه بعد چه رخ خواهد داد با این وجود همگان رو به جلو پیش می روند چون اعتماد می کنند ... چون ایمان دارند و من شب را نیز دوست دارم و چشمانم را ! که چشمانش را می بینند که بهنام بخش دیگرم است ... و این تمام خوشبختی است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت توسط دیدار |
|
|
عنوان دفتر خاطراتت : برنامه ریزی هدفهای بلند مدت و کوتاه مدت و با خود فکر میکنی عجب راهی در پیش داری و تو مطمئنی که با پشتکارت به تمام اهدافت نیل میکنی مگر چیزی که محاسبه اش نکردی، همان درد بی درمان که امانت را می برد... هیچ مسکنی ساکتش نمی کند. درب اتاق را میبندی، همه جا را تاریک می کنی. چشم بند میزنی و سرت را با شال به محکمی میبندی... التماس میکنی خواب تو را با خود به ساحل سلامتی و بی دردی ببرد. 1 2 3 4 5 ... 97 از اول 1 2 3 4 .... 103 و نمی دانی چه زمانی است که آوای گرم مادر با نگاه سبز همسر تو را به دنیای بیداری می آورد ... لحظه ای خودت هستی اما ... دیگر امانت نمی دهد... در راه به ادامه تحصیلی می اندیشی که برایش نقشه ها داشتی ... دکتر شرح حالت را می شنود ... سیتی اسکن و نوار مغز! واژه هایش را نمی خواهم بشنوم! به نقاشی می اندیشم که تصمیم به ادامه داشتم ، و به برنامه هایی که ... چشم به لبهای دکتر دوخته ام تا او هم با تمام تجربه و اندوخته اش عکس های مرا معنی کند ... هر چه گوید . برنامه ریزی ام کامل نبود و الا اندیشیدن به مرگ را لحاظ میکردم من غمگین نیستم و نه نگران! تشخیص هر چه باشد دیر یا زود مساله این نیست مساله زیستن برای آماده شدن به سفری بزرگ است دل شکستنها، دروغها، تهمتها، زخم زبانها ... گناهانی که سهوا یا عمدا رخ داده اند و تو باید همینجا پاکشان کنی و الا سخت می شود کارت اعمالی که همنشینت میشود در اتاقک موقتت "قبر" و من فقط از همنشینانم میترسم اگر آن موجودات موزی دوره ام کنند و من می ترسم از همانها و من ایمان دارم به رحمتت و بخششت و همت می کنم برای جبران کوتاهی ها فرصت همه ما اندک است نه تاریخی است و نه موعدی! فقط گاهی بعضی اتفاق ها ما را بیدار می کنند دعا کنیم برای خودمان طلب مغفرت از خدایمان تعلقاتی دل کندن از آنان همه چیز را سخت می کند و این است که پایت را می بنند ولی می ماند "شوق دیدار" که امید را زنده میکند گلویت درد میگیرد چشمانت تاب نمی آورد اشکها سرازیرند می خواهی قوی باشی ولی نگاه مملو از عشق چشمهای سبزش تو را برای دومین بار فرو میریزد. لبخند دادار عشق سعید خوف و رجا دیدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|