![]() |
![]() |
|
|
احساس تهوع حالتی است که وقتی به سراغت می آید راهی نداری جز انگشت زدن ته گلو و برگرداندن هر چه خوردی... اینگونه است که ارام میشوی و دیگر غذا به گلویت بر نمی گردد
همیشه هم اینگونه نیست که با انگشت زدن همه چیز به حالت اول بازگردد گاهی هم مجبوری پای چیزی که خوردی وایسی و این البته سخت تر است تکرار یعنی مرگ تدریجی نشستن حالم را بهم میزند سکون از آن بی خاصیتهاست راکد بمانی می کپکی یا عوض شو یا عوضی میشوم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 خرداد1387ساعت توسط دیدار |
|
|
به دیوار خورده ام! ناگزیر تو مجبوری آنچه پیش می آید را مطاع باشی، خیلی ابلهانه است زندگی که روندش مشخص است و تو باید جلو بروی تا پیش رود و تمام شود... این دیوار از کجا آمد ییهو ... نمی دانم!!! هیچ راهی برای تفاوت و تغییر نمی یابی... محکومی به این زندگی سنتی که آزارت میدهد افسرده ات می کند و تمام می کنی وقتی نقش زن ایرانی را بازی می کنی رشدی دیگر نیست و تو اگر مادر شوی باید بر سنگ قبرت را بتراشی که همه آمالت بر باد می رود که آن رضایت از زندگی و سعادت است چه راه تکراری است که بعد از تاهل باید ادامه دهی مانند گذشتگان! مادر باشی یک مادر خوب! تمسخر میشوی وقتی سبزی خشک نمی کنی، باقلی پاک نمی کنی و سیب زمینی نیم سرخ از فروشگاه میخری!!! اَی که وقتی نمی دانی مرزن چیست باید سرت را پایین بیندازی... اه به این که نمی توانی مدرن باشی و آنطور که میخواهی بزی! تمسخر میشوی وقتی خانه تکانی نیمه کاره میماند گند به این شخصیت مضحک زن ایرانی که وقتی کسی ترشی می اندازد او را زن می دانند و تو فقط باید به سخره گرفته شوی که شور مرغوب را از سوپرمعروفی میخری و این روند ادامه دارد تا تو پیر تر شوی و بچه ها بزرگتر تا انها را بسامان برسانی و منتظر نوه باشی ان سنین زندگی چه لذتی دارد واقعا که بعد باید بمیری دیگر لذت ندارد وقتی میدانی باید امور را بانجام برسانی که قبل از میلیاردها ادم انجام داده اند... و این تکرار که حالم را به هم می زند خسته ام می کند و سرد میشوم و این زن سنتی و ایرانی که احمق جلوه اش می دهند و من اینجا تا مرز بی تشخیصی و خودم! کیستی ام خدشه دار شده و شاید من نمی فهمم خیلی نمی فهمم شاید این اشتباه است کیفت را برداری بروی بسوی بازار تجریش و نخود و فرنگی و لاقالی را با کمی پول بیشتر آماده تهیه کنی فقط بماند زحمت بسته بندی جای ساعتها نشتن و پاک کردن و .... شاید نمی فهمم تکرار را چه کنم که دیوار سردی است س س س س س س س س س س................................ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت توسط دیدار |
|
|
رویای تلخ شیرین خیس از عرق ضعف، تمامی ندارد. مریضی این روزها دوره ام کرده و قصد رفتن گویا ندارد که این تب مرا آشفته تر از قبل به کابوس های واقعی شبانه می برد. رویای تلخ شیرین چاقی کابوس این روزهاست و کاش کابوس های تلخ به بزرگی اضافه وزن بود! تردمیل و دوچرخه و اینکه چرا ما چاق میشویم!!! چه مسخره از بابت استعداد داشتن برای افزونتر شدن چربیها! دیگر چه لذتی میماند جز خوردن که انرا هم باید دریغ کنم! رویای تلخ شیرین و بچه ای که هوای آمدن دارد بی هوا! و هیچ کس انتظار تو را نمی کشد ... باور کن و آن رویای تلخ شیرین که مو را بر اندامم کاری نمی کند... و اگر رویا واقع میشد در گذشته بسان 3سال پیش شیرین بود و اکنون کابوس شبانه اش تلخ میکند زندگی را شاید ... حالا چرا به سراغم می آیی؟ حالا که راهی به جایی نداری در روز تو را میرانم شب خوابم را تسخیر می کنی؟ حالا تلاشی پوچ است چرایش مرا می گیجاند!!! سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|