![]() |
![]() |
|
نفهمیدن امتداد روزهای خواسته و رفتن از جهت نفهمیدن روزهای دیگری خواسته و درد نو هر ماه که مغز را می هنگاند برای خطور هر فکری که رهایت نمی کند گذشته که تو فراموش کرده ای و چسبی است دنیا که نمی گذارد غافل باشی که بابام جان تمام شد یکبار خواستی مثله دیگران تجربه کنی تا خود قبر که میترسم آنور هم یقه ام بچسبد که روزگار می چرخد و می چرخد و می چرخد میشود باز تو را سر کوچه اول می آورد اسکولت کرده فقط خسته ات میکند براندازش می کنم لذت میبرم عاشقش میشوم با تمام خرخر های ناهنجارش با همه تند مزاجی اشبا همه محبتش که کس به من نداشت جز او ...! کاش بفهمد همه چیزم فقط اوست و دنیایم دیگر عوض شده گذشته را می گفتم که باید تمام میشد و نشد و خندیدیم که حالا خداوند هم ما را دست می اندازد ... مست میشوم مـــــــــــــــــست شراب ناب می خاهم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت توسط دیدار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا آرامش ...
|
| پیوندها |
|
ویرژیل سمانه |
|
RSS
|