تبليغاتX
دادار و دست نوشته های دیدار
تن رنجور و خسته ام تیمار میخواهد

تنم خواب میخواهد

تن آزرده ام مهتاب میخواهد

بمالد اندکی مرهم ز نور پاک قلبش بر این جسم خراشیده

نوازشگاه باشد بر این اندام خشکیده

دلم کابوس میخواهد

که چشم خواب باز کردم به رویا مرگ را بینم

دلم خواب ابد خواهد

بشوید این همه تلخی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت   توسط دیدار | 
به مقدسات من توهین می کنی؟

چه باید می کردم لت بر او میزدم یا با لگد از ماشین به کنار جوی هلش می دادم

وحشی تویی که اخلاق را پیاده نمیکنی نه پیامبر من که پیامبر رحمت و اخلاق است

مجنون تویی نه حسین من که تا او هست تاریخ هست کربلا هست اینها افسردگی نیست اینها بدبختی

ما نیست سراسر عشق است سراسر شور و بندگی است

و تو چه میفهمی

انگشتانت را تا بیخ در گوشت فرو کردی چشمانت را بستی نه برق را میبینی نه رعد را میشنوی

خودکامگی تو را بلعیده است

دهان باز میکنی و یکتای مرا زیر سوال میبری

خدایی که سراسر زیباییست

چه بایدش میکردم

ارزشهایم را به فحش و ناسزا گرفت مقدساتم را به باد بی حرمتی گرفت

دانمارک و انگلیس نمی خواهد که او عراق و افغانستان را مظهر آزادی آمریکایی میداند

و من تاب دیدن شکنجه ها و جنایت آنان را ندارم این اینگونه سخن میگوید که گاهی تجاوز ۱۷-۱۸ سرباز

به یک زن عراقی که منجر به مرگ زن میشود طبیعی است چون آن سربازهای طفلکی مدتهاست برای

همین مردم جنگیده اند و کشتن نوجوانان و نوزادان گاهی است و طبیعی

چه می گفتم او را!؟ وقتی خودش را هم انکار می کرد ما ایرانیها لایق انرژی هسته ای نیستیم و نباید

داشته باشیم که ما مردمان افسار گسیخته ایم...

با منطق و استدلالهای محکم خفه خانش دادم اما این برای ارضای خودم کافی نبود

و فقط می دانم کربلا اینبار غزه است و انان که حسرت بودن در رکاب حضرتش را داشتند الان ...؟!

صم بکم عم فهم لا یعلمون

افسوس شاید آرامم کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت   توسط دیدار | 
امان از این بی نظمی های ذهنی که شکنجه می دهد مغزت را

مقصر شاید کثیفی هواست

شاید کوتاهی روز دلیل آن است

شاید برداشتن چندین هندوانه با یک دست

شاید باید رو راست بود آری این تنبلی است که روزمرگی را بر سرم هوار کرده

یک تکانی بخورم

جواب ندارد

در آغوش بهنام جواب تک تک سوالها و درماندگی را دانم

امان از جدایی که او سوی کار من سوی کار

او باز هم توان دارد اما من بریده

شاید چون او واقعا مرد است و من واقعا زن!!!

باید مغزم را ترتیب دهم مثله خانه !

تیر می کشد از شلوغی!

تعطیلی را آرزوست . . .

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت   توسط دیدار |